تبلیغات
گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت - چهل روزدیگر+طعام غیبی+کنترل خشم

گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت

چهل روزدیگر+طعام غیبی+کنترل خشم

 

چهل روزدیگر

یکی ازکارمندان عالی رتبه شهرداری نقل کرد:

 

به عللی مرا ازکاربرکنارکردند،رفتم خدمت حضرت شیخ

 

(حسنعلی نخودکی)فرمودند: نمازهایت را اوّل وقت بخوان

 

،چهل روزدیگرکارت درست می شود مدت یک ماه گذشت اثری

 

ظاهرنشد،مجددا مراجعه کردم،فرمودند:گفتم چهل

 

روزدیگر!هرچه فکرکردم امیدی در ظاهرنبودروزچهلم درخیابان

 

نزدیک یک قهوه خانه نشسته بودم شهردارسابق مشهدآقای

 

محمّدعلی روشن با درشکه ازآن محل عبورمی کردند،بلندشده

 

سلام کردم درشکه رانگاه داشت وپرسیدچرااینجا

 

نشسته ای؟مگرکاری نداری؟! شرح حال خودراگفتم گفتند:

 

بامن بیا،باایشان سواردرشکه شده رفتیم به استانداری وفوری

 

دستورداد دفع اتّهام ازمن کرده،مرابه خدمت برگرداندند ودرست

 

قبل ازظهر چهلمین روزی که مرحوم شیخ فرموده بودند،حکم

 

اعاده به خدمت مرا داده ، مشغول کارشدم

 

کتاب:کرامات علما             صفحه:127

 

طعام غیبی

شیخ بهایی ازعلمای بزرگ اسلام فرمودند:روزی ازروزهادرمنطقه

 

مابرف زیادی باریده بودودرمنزل جدّماشیخ شمس الدین غذایی

 

برای رفع گرسنگی یافت نمی شد،به طوری که کودکان گریه

 

کرده تقاضای طعام می نمودندجدّمابه همسرش فرمود:بچّه

 

راساکت کن تامااز خدادرخواست غذاکرده دعانماییم.آن گاه

 

جدّمامقداری برف گرفته وآنرانزدیک تنورآوردوگفت:این نان است

 

که الآن برای شماخواهم پخت سپس تنور را روشن نمود وبرف

 

رابه شکل چانه درآورده وبه تنورمی زد(تا بچّه هاازدیدن آن

 

مطمئن شوند)این درحالی بودکه جدّمادعامی کردمدّتی نگذشت

 

که ازعنایت الهی درتنور چانه های خمیر نمایان ونان های آماده

 

نصیب آنان گشت

 

کتاب:کرامات علما             صفحه:17

 

--------------------------------------------------------

 

 برنامه ای برای کنترل خشم

 

انوشیران،خدمتکارمخصوص درباری داشت،که همواره درخدمتش

 

بودبه او  سه کاغذنوشته شده داد،گفت:هروقت من،خشمگین

 

شدم این سه کاغذرا یکی بعدازدیگری به من بده

 

غلام درباری،پیشنهاد انوشیران راپذیرفت،تاروزی،انوشیران برسر

 

موضوعی،سخت خشمگین شد،غلام یکی ازکاغذهارابه

 

اوداد،که درآن نوشته بود:خشم خودراکنترل کن توخدای مردم

 

نیستی،سپس دوّمی رابه اوداد،که درآن نوشته بود:به بندگان

 

خدا مهربانی ورحم کن،تاخدابه تورحم کند،سپس سوّمی،که

 

درآن نوشته بود:بنده های خدا رابه اجرای حقّ خدا،شوق بده که

 

درپرتو چنین کاری ،به سعادت میرسی،به این ترتیب

 

لحظه به لحظه ،ازخشم انوشیران کاسته شد

 

کتاب:  داستان دوستان

 

 جلد سوم صفحه  81

نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :