تبلیغات
گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت - تشرف محمد بن عیسی بحرینی

گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت

پنجشنبه 22 اسفند 1387

تشرف محمد بن عیسی بحرینی

نویسنده: مهدی دهقان بهابادی   

 تشرف محمد بن عیسی بحرینی

------------------------

جمعی از موثقین نقل كردند: مـدتـی بـحرین تحت نفوذ خارجیان بود.

آنها مردی از مسلمانان را حاكم بحرین كردندتا شاید به علت

حكومت كردن شخصی مسلمان ، آن جا آبادتر شود و به حالشان مفیدتر واقع گردد.

آن حـاكـم از نـاصـبـیان (كسانی كه با اهل بیت پیامبر اكرم (ع ) دشمنی می ورزند) بود اووزیری داشـت كـه در عـداوت و دشـمنی از خودش شدیدتر بود و پیوسته نسبت به اهل بحرین ، به خاطر مـحـبـتشان به اهل بیت رسالت (ع )، دشمنی می نمود و همیشه به فكرحیله

و مكر برای كشتن و ضرر رساندن به آنها بود.

روزی وزیـر بر حاكم وارد شد و اناری كه در دست داشت به حاكم داد.

حاكم وقتی دقت كرد، دید بر آن انار این جملات نوشته شده است لااله الا اللّه محمد رسول اللّه و ابوبكر و عمر و عثمان و علی خلفاء رسول اللّه .

این نوشته بر پوست انار بود، نه آن كه كسی با دست نوشته باشد.

حاكم از این امر تعجب كرد و به وزیر گفت : این انار نشانه ای روشن و دلیلی قوی برابطال مذهب رافضه (نام شیعیان در نزد اهل سنت ) است .

حال نظر تو درباره اهل بحرین چیست ؟ وزیر گفت : اینها جمعی متعصب هستند كه دلیل و براهین را انكار می كنند، سزاواراست ایشان را حـاضـر كنی و انار را به آنها نشان دهی .

اگر قبول كردند و از مذهب خوددست كشیدند، برای تو ثواب و اجر اخروی عظیمی خواهد داشت و اگر از برگشتن سر باز زدند و بر گمراهی خود باقی ماندند، یكی از سه كار را با آنها انجام بده : یا باذلت جزیه بدهند، یا جوابی بیاورند - اگر چه جوابی نـدارنـد - یـا آن كـه مردان ایشان رابكش و زنان و اولادشان را اسیر كن

 و اموال آنها را به غنیمت بردار.

حـاكـم نـظر وزیر را تحسین نمود و به دنبال علماء و دانشمندان و نیكان شیعه

 فرستاد وایشان را حاضر كرد.

انار را به آنها نشان داد و گفت : اگر جواب كافی در این زمینه نیاوردید، مردان شما را مـی كـشم و زنان و فرزندانتان را اسیر می كنم و اموال شما رامصادره می كنم و یا آن كه باید جزیه بدهید.

وقتی شیعیان این مطالب را شنیدند، متحیر گشته و جوابی نداشتند، لذا رنگ چهره هایشان تغییر كـرد و بـدنـشـان به لرزه درآمد، با این حال گفتند: ای امیر سه روز به ما مهلت بده ، شاید جوابی بـیاوریم كه تو به آن راضی شوی .

اگر نیاوردیم ، آنچه رامی خواهی ، انجام بده .

حاكم هم تا سه روز ایشان را مهلت داد.

آنها با ترس و تحیر از نزد او خارج شدند و در مجلسی جمع شدند تا شاید راه حلی پیدا كنند.

در آن مجلس بر این موضوع نظر دادند كه از صلحاء بحرین ده نفر راانتخاب كنند.

این كار را انجام دادند.

آنـگاه از بین ده نفر، سه نفر را انتخاب نمودند.

بعد به یكی از آن سه نفر گفتند: تو امشب به طرف صـحـرا برو و خدا را عبادت كن و به امام زمان حضرت صاحب الامر عجل اللّه تعالی فرجه الشریف اسـتـغاثه نما، كه او حجت خداوند عالم و امام زمان ماست .

شاید آن حضرت راه چاره را به تو نشان دهند.

آن مـرد از شـهـر خارج شد و تمام شب ، خدا را عبادت كرد و گریه و تضرع نمود و او راخواند و به حضرت صاحب الامر (ع ) استغاثه نمود تا صبح شد، ولی چیزی ندید.

به نزد شیعیان آمد و ایشان را خبر داد.

شـب دوم دیگری را فرستادند.

او هم مثل نفر اول ، تمام شب را دعا و تضرع نمود اماچیزی ندید،

و برگشت ، لذا ترس و اضطرابشان زیادتر شد.

سومی را احضار كردند.

او مردی پرهیزگار به نام محمد بن عیسی بود.

شب سوم باسر و پای برهنه به صحرا رفت .

آن شب ، شبی بسیار تاریك بود.

ایشان به دعا و گریه مشغول و به حق تعالی متوسل گـردید و درخواست كرد كه آن بلا و مصیبت را از سرمؤمنین رفع كند و به حضرت صاحب الامر (ع ) استغاثه نمود.

وقتی آخر شب شد، شنید كه مردی با او صحبت می كند و می گوید: ای محمد بن عیسی چرا تو را به این حال می بینم ؟ و چرا به این بیابان آمده ای ؟ گفت : ای مرد مرا رها كن ، كه برای امر عظیمی بیرون آمده ام و آن را جز به امام خود،نمی گویم و جز نزد كسی كه قدرت بر رفع آن داشته باشد، شكایت نمی كنم .

فرمود: ای محمد بن عیسی ، من صاحب الامر هستم ، حاجت خود را ذكر كن .

محمد بن عیسی گفت : اگر تو صاحب الامری ، قصه ام را می دانی

 و احتیاج به گفتن من نیست .

فرمود: بلی ، راست می گویی .

تو به خاطر بلایی كه در خصوص آن انار بر شما واردشده است و

 آن تهدیداتی كه حاكم نسبت به شما انجام داده ، به این جا آمده ای .

مـحـمد بن عیسی می گوید: وقتی این سخنان را شنیدم ،

 متوجه آن طرفی شدم كه صدامی آمد.

عرض كردم : بلی ، ای مولای من .

تو می دانی كه چه بلایی به ما وارد شده است .

تویی امام و پناهگاه ما و تو قدرت برطرف كردن آن بلا را داری .

حـضـرت فـرمـودند: ای محمد بن عیسی ، در خانه وزیر لعنه اللّه درخت اناری هست .

وقتی كه آن درخت بار گرفت ، او از گل ، قالب اناری ساخت و آن را دو نیم كرد.

درمیان هر یك از آن دو نیمه ، بـعـضـی از آن مطالبی كه الان روی انار هست نوشت .

در آن وقت انار هنوز كوچك بود، لذا همان طوری كه بر درخت بود، آن را در میان قالب گل گذاشت و بست .

انار در میان قالب بزرگ شد و اثر نوشته در آن ماند و به این صورت كه الان هست درآمد.

حال صبح كه به نزد حاكم می روید، به او بگو من جواب را باخود آورده ام

، ولی نمی گویم مگر در خانه وزیر.

وقـتی كه وارد خانه وزیر شدی ، در طرف راست خود، اتاقی خواهی دید.

به حاكم بگو، جواب را جز در آن اتـاق نـمـی گویم ، در این جا وزیر می خواهد از وارد شدن تو به آن اتاق ممانعت كند، ولی تو اصرار كن كه به اتاق بروی و نگذار كه وزیر تنها و زودترداخل شود، یعنی تو اول داخل شو.

در آن جا طاقچه ای خواهی دید كه كیسه سفیدی روی آن هست .

كیسه را باز كن .

در آن كیسه قالبی گلی هـسـت كـه آن ملعون (وزیر)نیرنگش را با آن انجام داده است .

آن انار را در حضور حاكم در قالب بگذار تا حیله وزیر معلوم شود.

ای مـحـمـد بن عیسی ، علامت دیگر این كه ، به حاكم بگو معجزه دیگر ما آن است كه وقتی انار را بشكنید غیر از دود و خاكستر چیزی در آن مشاهده نخواهید كرد، و بگواگر می خواهید صدق این گـفـتـه مـعـلوم شود، به وزیر امر كنید كه در حضور مردم انار رابشكند.

وقتی این كار را كرد آن خاكستر و دود بر صورت و ریش وزیر خواهدنشست .

محمد بن عیسی وقتی این سخنان را از امام مهربان و فریادرس درماندگان شنید،بسیار شاد شد و در مقابل حضرت زمین را بوسید، و با شادی و سرور به سوی شیعیان بازگشت .

صبح به نزد حاكم رفتند و محمد بن عیسی آنچه را كه امام (ع ) به او امر فرموده بودند، انجام داد و آن معجزاتی كه حضرت به آنها خبر داده بودند، ظاهر شد.

حاكم رو به محمد بن عیسی كرد و گفت : این مطالب را چه كسی به تو خبر داده است ؟

گفت : امام زمان و حجت خدا بر ما.

گـفت : امام شما كیست ؟ او هم ائمه (ع ) را یكی پس از دیگری نام برد،

 تا آن كه به حضرت صاحب الامر (ع ) رسید.

حاكم گفت : دست دراز كن تا با تو بر این مذهب بیعت كنم : گواهی می دهم كه نیست خدایی جز خداوند یگانه و گواهی می دهم كه محمد (ص ) بنده و رسول اوست وگواهی می دهم كه خلیفه بـلافـصـل آن حـضـرت ،

 امـیـرالـمـؤمنین علی بن ابیطالب (ع )است .

بعد هم به هر یك از امامان دوازده گـانـه اقـرار نـمـود و ایـمـان آورد.

سـپس دستورقتل وزیر را صادر كرد و از اهل بحرین عذرخواهی نمود.

این قضیه و قبر محمد بن عیسی نزد اهل بحرین مشهور است

 و مردم او را زیارت می كنند

 كمال الدین ج 2، ص 193، س 31

 

 برگرفته از سی دی بقیه الله

نظرات() 
انجمن پارسیان
پنجشنبه 22 اسفند 1387 09:19 ق.ظ
سلام دوست عزیز
سایت بسیار قشنگ،جذاب وپرمحتوایی دارید.ما نیز فرومی
علمی ، تخصصی و عمومی، با نام انجمن پارسیان را برای تمام ایرانیان عزیز راه اندازی کردیم.
خوشحال می شویم به جمع دوستانه ما بپیوندید .
می توانید از مدیر کل سایت، مدیریت انجمنی را درخواست کنید.
مایه مباهات است دوستان و مدیران لایقی مانند شما در جمع ما باشند.
منتظر حضور سبز شما هستم. موفق باشید.
http://parsianforum.com
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :