تبلیغات
گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت - کتاب کرامات امام زمان=03

گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت

چهارشنبه 21 اسفند 1387

کتاب کرامات امام زمان=03

نویسنده: مهدی دهقان بهابادی   

کتاب کرامات امام زمان (عج)

سی دی گل نرگس

عنایت حضرت به زوّار خود


  آقاى سید مرتضى حسینى، معروف به ساعت ساز قمى كه از اشخاص با حقیقت و متدیّن قم و در نیكى و پارسایى مشهور و معروف است، حكایت مى كند:
«یك شب پنج شنبه در فصل زمستان كه هوا بسیار سرد بود و برف زیادى در حدود نیم متر روى زمین را پوشانده بود، توى اتاق نشسته بودم. ناگاه یادم آمد كه امشب شیخ محمّد تقى بافقى(رحمه الله) به مسجد جمكران مشرف مى شود، امّا با خود گفتم كه شاید ایشان به واسطه این هواى سرد و برف زیاد، برنامه امشب جمكران را تعطیل كرده باشند، ولى دلم طاقت نیاورد و به طرف منزل شیخ راه افتادم. او در منزل نبود; در مدرسه هم نبود. به هر كس كه مى رسیدم، سراغ ایشان را مى گرفتم تا این كه به «میدان میر» كه سر راه جمكران است، رسیدم. در آن جا به نانوایى رفتم كه نانوا از من پرسید: چرا مضطربى؟
گفتم: در فكر حاج شیخ محمّد تقى بافقى(رحمه الله)هستم كه مبادا در این هواى سرد و برف زیاد كه بیابان پر از جانور است; به مسجد رفته باشد. آمدم تا او را ببینم و مانع رفتن او شوم.
نانوا گفت: معطل نشو! چون حاج شیخ با چند نفر از روحانى ها به طرف جمكران رفتند.
با عجله به راه افتادم. نانوا پرسید: كجا مى روى؟ گفتم: شاید به آنها برسم و بتوانم آنها را برگردانم یا شاید چند نفرى را با وسیله دنبال آنها بفرستم.
نانوا گفت: این كار را نكن! چون قطعاً به آنها نمى رسى و اگر به خطرى برخورد نكرده باشند، الان نزدیك مسجد هستند.
بسیار پریشان بودم. زیرا مى ترسیدم كه با آن همه برف و كولاك، مبادا برایشان پیش آمدى شود. چاره اى نداشتم. به منزل برگشتم. به قدرى ناراحت بودم كه اهل خانه هم از پریشانى من مضطرب شدند. خواب به چشمانم نمى آمد. مشغول دعا شدم تا این كه نزدیك سحر چشمم گرم شد و در خواب، حضرت مهدى(ع) را دیدم كه وارد منزل ما شد و به من فرمود: «سید مرتضى چرا مضطربى؟»
گفتم: اى مولاى من! به خاطر حاج شیخ محمّد تقى بافقى است كه امشب به مسجد رفته و نمى دانم بر سر او چه آمده است؟
فرمود: سید مرتضى! گمان مى كنى كه من از حاج شیخ دور هستم؟ وسایل استراحت او و یارانش را فراهم كرده ام.
بسیار خوشحال شدم. از خواب برخاستم و به اهل منزل كه از من پریشان تر بودند، مژده دادم و صبح زود رفتم تا بدانم آیا خوابم درست بود یا نه؟ به یكى از یاران حاج شیخ رسیدم، گفتم: دلم مى خواهد جریان دیشب خود را در جمكران برایم تعریف كنى.
گفت: دیشب ما و حاج شیخ به سمت مسجد جمكران حركت كردیم. در آن هواى سردو برفى وقتى از شهر خارج شدیم، یك حرارت و شوق دیگرى داشتیم كه در روى برف از زمین خشك و روز آفتابى سریع تر مى رفتیم. در اندك زمانى به مسجد رسیدیم و متحیر بودیم كه شب را در آن سرما چگونه به صبح برسانیم. ناگهان دیدیم كه جوان سیدى كه به نظر 12 ساله مى نمود، وارد شد و به حاج شیخ گفت: مى خواهید برایتان كرسى، لحاف و آتش حاضر كنم؟
حاج شیخ گفت: اختیار با شماست.
سید جوان از مسجد بیرون رفت. چند دقیقه بیش تر طول نكشید كه برگشت و با خود كرسى، لحاف و منقلى پر از زغال و آتش آورد و در یكى از اطاق ها گذاشت. جوان وقتى خواست برود از حاج شیخ سئوال كرد: آیا چیز دیگرى هم احتیاج دارید؟
ـ خیر. یكى از ما گفت: ما صبح زود مى رویم. این وسائل را به چه كسى تحویل دهیم؟
فرمود: هر كس آورد، خودش خواهد برد. و بعد از اتاق ما خارج شد.
ما تعجب كرده بودیم كه این سید چه كسى بود و اثاثیه را از كجا آورده بود. الان هم از این فكر بیرون نرفته ایم. لبخند زدم و به او گفتم: من مى دانم كه آن سید جوان چه كسى بود. بعد سرگذشت اضطراب و خواب خود و فرمایش حضرت را به او گفتم و یادآور شدم: من از منزل بیرون نیامدم، مگر این كه راست بودن خواب خود را ببینم و الحمدللّه كه فهمیدم و دیدم كه مولایم امام زمان(ع) از حاج آقا شیخ محمّد تقى بافقى و سایر نماز گزاران مسجد خود غافل نیست».

   
رفع مشكلات


  مرحوم شیخ على اكبر نهاوندى از كتاب «انوار المشعشعین» كه در تاریخ قم است، نقل مى نماید:
«سید عبدالرحیم، خادم مسجد جمكران حكایت كرد كه در سال 1322 مرض وبا شیوع پیدا كرد. بعد از گذشتن وَبا، روزى به مسجد جمكران رفتم. مرد غریبى را دیدم كه در آن جا نشسته بود. از احوال او و این كه چرا به این مكان آمده است، پرسیدم. او گفت: من ساكن تهران هستم و اسمم مشهدى على اكبر است. مغازه اى داشتم و از قبیل دخانیات خرید و فروش مى كردم. به خاطر این كه به مردم نسیه داده بودم وعده زیادى از آنها هم به مرض وبا از دنیا رفتند، سرمایه ام از بین رفت و دستم خالى شد. حالا به قم آمدم. وقتى اوصاف این مسجد را شنیدم به این جا آمدم تا آن كه شاید حضرت حجة(ع) نظرى بفرماید و حاجاتم را برآورد.
مشهدى على اكبر سه ماه در مسجد ماند و مشغول عبادت بود و ریاضت هاى بسیارى كشید; گرسنگى، عبادت و گریه زیاد. روزى به من گفت: مقدارى از كارم اصلاح شده، ولكن هنوز به انجام نرسیده است و تصمیم دارم به كربلا بروم.
یك روز كه از شهر به طرف مسجد جمكران مى رفتم در بین راه او را دیدم كه پیاده به كربلا مى رود. سفر او مدّت شش ماه طول كشید. بعد از این مدّت روزى از مسجد جمكران به طرف شهر مى رفتم. در همان مكانى كه هنگام رفتن، او را دیده بودم، باز هم ملاقاتش نمودم كه از كربلا بر مى گشت. پس از احوال پرسى و تعارفات، گفت: در كربلا چنین معلوم شد كه انجام مطلبم و برآورده شدن حاجتم در همین مسجد جمكران خواهد بود. به همین خاطر به مسجد مى روم.
این بار نیز دو سه ماه در مسجد ماند و در یكى از حجرات منزل گرفت و مشغول ریاضت و عبادت بود. روز پنجم یا ششم ماه مبارك رمضان بود كه از مسجد به شهر آمد تا به تهران برود. او را به منزل خود بردم و شب را میهمان من بود. پرسیدم: حاجتت چه شد؟
گفت: حاجتى كه خواستم برآورده شد.
گفتم: چگونه و از چه راهى؟
گفت: چون تو خادم مسجد هستى براى تو نقل مى كنم و براى احدى نقل نكرده ام.
در مدتى كه در مسجد حجره گرفته بودم با شخصى از اهالى روستاى جمكران قرارداد بستم كه هر روز یك قرص نانِ جو به من بدهد تا بعداً كه جمع شد، پولش را بدهم. یكى از روزها كه پیش او رفتم از دادن نان خوددارى كرد. برگشتم و به كسى ابراز نكردم. چهار روز براى خوردن چیزى نداشتم از علف هاى كنار جوى مى خوردم تا آن كه به اسهال مبتلا شده و بى حال افتادم و دیگر قوّت برخاستن نداشتم. فقط براى عباداتِ واجبم قدرى به حال مى آمدم. روز چهارم هم تمام شد و نصف شب فرا رسید. دیدم كه طرفِ كوه دوبرادران روشن شد و نورى مى درخشد; به گونه اى كه تمام بیابان روشن شده بود. ناگهان احساس كردم كه شخصى پشت در حجره است و مى خواهد در را باز كند. با حالت ضعف و ناتوانى برخاستم و در را باز كردم. سیدى را با شوكت و جلالت مشاهده نمودم. سلام كردم كه در این هنگام هیبت او مرا گرفت و نتوانستم سخن بگویم تا آن كه جلو آمد و كنار من نشست و فرمود: جدّه ام فاطمه(علیها السلام) در نزد پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم)شفیع شد كه پیامبر حاجت تو را برآورد و جدّم نیز آن را به من واگذار نمود.
سپس فرمود: به وطن خود مراجعت كن كه كارَت خوب خواهد شد. پیامبر فرمود كه برخیز و برو. زیرا اهل و خانواده ات منتظرند و بر آنها سخت مى گذرد.
در این هنگام به دلم افتاد كه این بزرگوار حضرت حجة(ع) مى باشد. عرض كردم: این سید عبدالرحیم، خادم مسجد، چشمش نابینا شده است. شما به او شفا دهید. فرمود: صلاح او همان است كه به همین حالت باشد.
سپس فرمود: با من بیا تا به مسجد برویم و نماز بخوانیم.
برخاستم و با حضرت از حجره بیرون آمدیم تا نزدیك چاهى رسیدیم كه در نزدیك درب مسجد مى باشد. ناگهان شخصى از چاه بیرون آمد و حضرت با او سخنانى فرمود كه من نفهمیدم. سپس در صحن مسجد مقدارى قدم زدیم. در این هنگام مشاهده نمودم كه شخصى از مسجد خارج شد و ظرفى آب در دست داشت و به طرف ما آمد. ظرف آب را به حضرت داد تا آن بزرگوار وضو گرفت. پس از آن به من فرمود: از این آب وضو بگیر.
من هم وضو گرفتم و داخل مسجد شدیم. به آقا و مولایم عرض كردم: یابن رسول اللّه! چه وقت ظهور مى كنید؟
حضرت از این سئوال خوشش نیامد و با تندى فرمود: این سؤال ها به تو نیامده است.
عرض كردم: مى خواهم از یاوران شما باشم.
فرمود: هستى، ولى تو نباید از این مطالب سؤال كنى.
ناگهان از نظر غایب شد، ولى صداى آن بزرگوار را از میان ایوان مسجد مى شنیدم كه مى فرمود: هر چه زودتر به وطن خود مراجعت كن كه اهل و عیالت منتظر مى باشند و عیالت هم عَلویّه است.
   
نجات از چنگ مأموران رضاخان پهلوى


  مرحوم آیة اللّه حاج شیخ مرتضى حائرى مى نویسد:
«آقاى حاج شیخ عبداللّه مهرجردى از وعاظ مشهور خراسان است و من متجاوز از چهل سال است كه ایشان را خوب مى شناسم; انسان فاضل و با محبتى است. او گفت: در زمان رضا شاه پهلوى در اواخر سلطنت او كه خیلى بر اهل علم سخت گرفته بود، خصوصاً نسبت به مشهد مقدّس و تقریباً معافیت طلبگى نیز منسوخ شده بود، حتى خود نگارنده پس از فوت مرحوم والد، مشمول بودم و بیم احضار به نظام وظیفه بود، روى این جهت آقاى حاج شیخ سابق الذكر به مرحوم آقاى شیخ حسن على اصفهانى مراجعه مى كند كه ایشان حاج شیخ معظم را راهنمایى معنوى نمایند. چون مرحوم حاج شیخ حسن على اصفهانى مشهور به دستگیرى معنوى بود. خلاصه، ایشان به آقاى اصفهانى معظم له مراجعه مى نمایند. حاج شیخ حسن على اصفهانى پس از اِعمال قدرت خاص، مى گویند: حل كار شما از لحاظ این كه به نظام وظیفه نروى و معاف شوى، منوط به این است كه به قم و به مسجد جمكران بروى و به حضرت صاحب الامر(ع)متوسل شوى.
آقاى حاج شیخ عبداللّه مهرجردى به قم مى آیند و به مسجد جمكران مى روند و متوسل مى شوند. در نتیجه، خواب مى بینند كه در مسجد یا حیاط آن هستند و على الظاهر خادمه اى به ایشان مى گوید كه حضرت حجت(ع) در همین مجاور مسجد تشریف دارند و حاج شیخ مزبور را خدمت امام(ع) راهنمایى مى نماید. مى گفت: در آن حال سیگار هم نكشیدم كه خدمتشان رسیدم و عرض ادب و سلام كردم و در ضمن، اطراف مسئله شرب تتن كه اصولیین و اخباریین در حرمت و حلیّت آن اختلاف دارند، خدمتش صحبت كردم. البته مقصود من اظهار فضل بود كه مثلا آقا بداند كه من اهل فضل و تحصیل هستم. مثل این كه آقا خیلى این اصلِ مثبت را تحویل نگرفت. یادم نیست خود آقا، یا من، صحبت معافیت از نظام را پیش كشیدیم كه فرمود: ما آن را تقریباً درست كردیم. از خواب بیدار شدم. از سابق یك معافیت یك ساله به عنوان مرض یا عذر دیگر كه یادم نیست، داشتم. هر موقع كه نیاز به نشان دادن مى افتاد، همان برگ موقت كه مدت ها وقتِ آن تمام شده بود را نشان مى دادم و رفع گرفتارى مى شد. تا چند سال این طور بود تا آن كه مشمول بخشودگى گردید. چون رسم این بود كه مثلا بعد از ده سال، متولدین ده سال قبل را كه به عللى موقّت از قبیل مرض یا كفالت به نظام نیامده بودند، معاف مى كردند و این اعجاز است. براى آن كه اولا برگ دولتى كه بى تاریخ نیست و با یك نظر معلوم مى شود كه وقت آن گذشته است و اگر بر فرض محال هم بى تاریخ باشد، مأمور مى گوید كه این برگ اعتبار ندارد. گذشته از آن، پرونده در اداره مربوطه بود و باید هر سال اسم ایشان بیرون بیاید و ایشان را احضار نمایند. این قصه را ایشان چند سال قبل براى من نقل كرد. پس از آن گفتم: وجود امام زمان(ع)نزد من مانند روز روشن است».

   
شفاى كسى كه لال شده بود
  این جانب «ع ـ م» فرزند حسین، ساكن شاهرود، در اثر اصابت ضربه اى به جمجمه ام بى هوش شدم و به بیمارستان منتقل و بعد از 48 ساعت به منزل انتقال یافتم; در حالى كه در اثر آن ضربه، قوه گویایى خود را از دست داده و لال شده بودم. به چند دكتر در تهران و شهرستان ها مراجعه نمودم، ولى نتیجه اى حاصل نشد. تصمیم گرفتم براى زیارت به قم بیایم و در شب چهارشنبه( [2] ) براى شفا به مسجد مقدّس جمكران مشرف شوم. به حمدللّه موفق شدم و صبح چهارشنبه براى اداى نماز صبح از خواب بیدار شدم و در حالت لالى، مثل قبل، رو به قبله ایستادم كه نماز بخوانم. ناگهان در وسط نماز متوجه شدم كه مى توانم حرف بزنم. به بركت عنایت امام زمان(ع)زبانم باز شد و بقیّه نماز را با حالت عادى خواندم.
   
شفاى دست هاى فلج شده


آقاى «خ»، یكى از خدمتگزاران مسجد مقدّس جمكران مى نویسد:
«اغلب شب ها به اقتضاى كار روابط عمومى تا صبح بیدار مى ماندم، ولى آن شب به خاطر خستگى زیاد براى استراحت رفتم كه خوابم نبرد. بى اختیار به روابط عمومى مسجد برگشتم تا به اوضاع سركشى كنم. به مسجد مردانه كه بنّایى مى كردند، رفتم. یكى گفت: مى گویند در مسجد زنانه زیر زمین كسى شفا گرفته است.
گفتم: اطلاع ندارم. و از روابط عمومى با مسئول مسجد زنانه تماس گرفتم كه تأیید كرد.
گفتم كه به هر وضعیّتى كه هست ایشان را براى مصاحبه به روابط عمومى راهنمایى كنند. چند دقیقه بعد، خانم شفا یافته در معیّت چندین زن كه او را محافظت مى كردند تا از هجوم جمعیت در امان باشد به مركز روابط عمومى آمد. زن شفا یافته به شدّت خسته به نظر مى رسید. چون جمعیت زیادى از خانم ها براى تبرّك به او هجوم آورده بودند. با این كه درهاى روابط عمومى بسته بود، زائرین از دریچه كوچك، مرتب اشیاى مختلفى را براى تبرك شدن به داخل پرتاب مى كردند.
به ایشان گفتم كه خودش را معرفى كند. گفت: «ط ـ ج» فرزند عبدالحسین، شماره شناسنامه 29، ساكن مشهد مقدّس هستم و در خیابان خواجه ربیع خانه داریم. انگشتان هر دو دستم فلج بود; سه انگشت دست راست و انگشتان دست چپم به هم چسبیده بود كه قادر به انجام هیچ كارى نبودم. علت بیمارى ام این بود كه وقتى پانزده سال قبل، خبر مرگ برادرم را به من دادند به حالت غش افتادم. وقتى به هوش آمدم، متوجه شدم كه دست هایم فلج مانده است. شوهرم كه فرد ملاّكى بود، پس از این واقعه با زن دیگرى ازدواج كرد و بچه هایم را هم از من گرفت. این اوضاع به وضع جسمى و روحى من لطمه شدیدى وارد آورد. در طول این پانزده سال به دكترهاى زیادى مراجعه كردم; از جمله دكتر مصباحى كه مطب او در خیابان عشرت آباداست و دكتر حیرتى كه مطب او نیز در خیابان عشرت آباد است و دكتر رحیمى كه در بیمارستان بنت الهدى كار مى كند.
همچنین در تهران هم براى فیزیوتراپى در بیمارستان شفا یحیائیان نوبت گرفته بودم كه به علت كمبود بودجه نتوانستم بروم. قبل از آمدن به قم، پیش دكتر برزین نرواز رفتم و چند بار دستم را زیر برق گذاشتم، ولى سودى نداشت و دردى نیز همراه بى حسى توى دستم بود كه همیشه قرص مسكن مى خوردم.
چند روز قبل به اتفاق سه نفر از خانم ها از مشهد عازم زیارت حضرت عبدالعظیم(ع) شدیم. سپس براى زیارت به طرف قم و مسجد جمكران راه افتادیم و به منزل دامادم كه اهل شیروان و ساكن قم است، رفتیم تا به مسجد جمكران آمدیم و پس از به جا آوردن آداب مسجد در مجلس جشنى كه به مناسبت «عیدالزهرا» بود، شركت كردم. مجلس با شادى و سرور توأم بود و معنویت خاصى داشت و پس از اجراى برنامه و خواندن دعاى  توسل منقلب شدم و بى اختیار عرض كردم: آقا، امام زمان! من شفا مى خواهم.
حالت عجیبى داشتم. ناگاه احساس كردم نورهایى عجیب را از دور و نزدیك مى بینم. متوجه شدم كه انگار دارند انگشتان و دست هایم را مى كشند. دستم صدا مى كرد. فهمیدم شفا گرفته ام».
 یكى از خانم هایى كه همراه آن زن آمده بود، گفت:
«من بغل دست این خانم بودم كه متوجه شدم ایشان سه مرتبه گفت: یا صاحب الزمان! و دست هایش را در هوا تكان داد و صورتش كاملا برافروخته شد».
موضوع را از خانم «ز ـ ك»، فرزند رضا كه از همراهان ایشان و در خیابان خواجه ربیع سكونت دارد، جویا شدیم كه گفت:
«من ایشان را كاملا مى شناسم و پانزده سال است كه دست هایش فلج است».

  
شفاى زن سرطانى


  خانم «ن ـ پ» 27 ساله، متأهل و ساكن تهران، سرآسیاب و همسر آقاى «ا ـ ز» سرپرست مكانیك ماشین هاى سنگین شركت هپكو.
بیمارى: سرطان كبد و طحال.
پزشك معالج: دكتر كیهانى متخصص سرطان در بیمارستان آزاد.
نقل از پدر نامبرده، آقاى «ع ـ پ»
«مدتى بود كه دخترم هر روز لاغر و نحیف مى شد تا این كه موجب ناراحتى ما شد. ابتدا او را نزد دكتر سید محمّد سه دهى بردیم. ایشان پس از انجام معاینات گفت: كار من نیست. باید او را پیش دكتر كیهانى ببرید.
وقتى به آقاى دكتر كیهانى مراجعه كردیم، ایشان بلافاصله او را در بیمارستان آزاد، بسترى كرد. عسكبردارى هاى متعدد صورت گرفت و از جمله، توسط دكتر كلباسى تكّه بردارى به عمل آمد.
دكتر كلباسى گفت: متأسفانه، كار تمام شده است و زخم سرطان، طحال و كبد را پر كرده است و درمان هم نتیجه اى ندارد و در صورت انجام شدن یا نشدن عمل، مریض شش ماه بیش تر زنده نخواهد ماند. شما هم بى جهت خرج نكنید، ولى براى دلخوشى شما، پنجاه جلسه، شیمى درمانى مى كنیم.
من همان شب خدمت آقاى «م ـ ح» كه از اعضاى هیأت امناى مسجد مقدّس جمكران است، زنگ زدم و تقاضاى دعا نمودم. هفته بعد هم به مسجد جمكران رفتیم و در آن جا ماندیم. من از حضرت مهدى(ع) شفاى دخترم را خواستم. هیأت محبّان پنج تن آل عباى تهران هم بودند. علاوه بر توسل، نذر گوسفند و ولیمه اى را در مسجد جمكران نمودم.
پرونده بیمارى فرزندم را به آمریكا نزد فرزندم كه در آن جا است، فرستادم. او پرونده را به چند نفر از متخصصین سرطان نشان داد. آنها هم نظریه دكتر كیهانى را تأیید نمودند. خلاصه، هر چه توانستنم در این راه جدّ و جهد كردم. از جمله، بیمارستانى كه در مكزیك با داروهاى گیاهى بیماران را درمان مى كند نیز داروهاى گیاهى دادند، امّا مثمر ثمر واقع نشد. مهم تر از همه این كه توسلات خود را به ائمه هدى(علیهم السلام) مخصوصاً حضرت حجّت(ع) قطع نكردم و به نذر و نیازها ادامه دادم.
جلسه هشتم شیمى درمانى بود كه آقاى دكتر كیهانى با تعجب به من گفت: حاج آقا! چه كار كردى كه دیگر اثرى از زخم ها وجود ندارد؟
عرض كردم: به كسى پناه بردم كه همه درماندگان به آن پناه مى برند; توسل به مولایم صاحب الزمان(ع) پیدا كردم.
ایشان براى اطمینان، مجدداً عكسبردارى كرد و آزمایشات لازم را انجام داد و شفاى فرزندم را تأیید كرد و گفت: آثارى از مرض وجود ندارد و به لطف امام زمان(ع) حالشان خوب است و یقیناً شفا گرفته است.

نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :