تبلیغات
گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت - کتاب کرامات امام زمان (عج) =02

گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت

دوشنبه 19 اسفند 1387

کتاب کرامات امام زمان (عج) =02

نویسنده: مهدی دهقان بهابادی   

کتاب کرامات امام زمان (عج)

سی دی گل نرگس

شفاى سرطان
  مادر مى گوید:
«مدتى پیش غده سرطانى در زیر شكم پسرم، سعید كه در مكانیكى كار مى كرد، به وجود آمد. بعد از مراجعه به كمیته امداد امام و معرفى به پزشكان تهران با پیشنهاد دكتر، غدّه را برداشتند و شیمى درمانى كردند، اما بعد از عمل، نتیجه اى عاید نشد و پسرم همیشه در ناراحتى و عذاب بود. شبى در منزل خود كه در بلوچستان است به آقا امام زمان(ع) متوسل شدم و شفاى پسرم را از آقا خواستم. در همین حال دیدم كه آقایى با عمّامه و ریش سفیدى كه نور از صورت آن بزرگوار آشكار بود وارد منزل ما شد و آب خواست. وضو گرفت و دو ركعت نماز خواند. سپس دست بر زمین گذاشت و دو دانه ریگ برداشت و آنها را قدرى مالش داد كه به صورت دو عدد جواهر و دُرّ درآمد. بعد نگاهى به سعید كرد و فرمود: ان شاءاللّه سعید خوب مى شود.
او عصایى در دست داشت كه از نور بود. خواستیم به عنوان تشكر پولى به ایشان بدهیم كه قبول نكرد و بلافاصله تشریف برد و اثرى از ایشان ندیدم.
سعید را برداشتیم و به مسجد جمكران آوردیم. در شب چهارشنبه، ساعت 5/2 شب كه مشغول نماز، دعا و توسل به آقا امام زمان(ع)بودیم، ناگهان سعید متوجه شد كه نورى به طرف او مى آید. ابتدا وحشت كرد، ولى بعد كم كم ترس او برطرف شد پس از لحظه اى آن نور او را احاطه كرد در همین هنگام سلامتى خود را در به دست آورد و حالا اثرى از غدّه و جاى بخیه در بدن او وجود ندارد».
   
شفاى ضایعه نخاع كمر
 یكى از برادران روستاى جمكران مى گوید:
«سال ها پیش كه به مسجد جمكران مشرف مى شدم از حاجى خلیل قهوه چى كه در آن زمان خادم مسجد جمكران بود، شنیده بودم كه فردى به نام حسین آقا، مهندس برنامه و بودجه با هدایت آقاى حاج خلج قزوینى به مسجد جمكران مشرّف شده و شفا گرفته است. سال ها منتظر فرصت بودم كه از نزدیك حاج خلج قزوینى را ببینم و جریان شفاى آن مهندس كه ضایعه نخاع كمر داشت و شفا گرفته بود را بپرسم تا این كه به عنوان معلم به قریه جمكران آمدم و ظهرها براى خواندن نماز به مسجد مى رفتم. یكى از روزها شنیدم كه حاج خلج به مسجد تشریف آورده است. خدمت رسیدم و از ایشان خواستم كه جریان را تعریف كند كه گفت: روزى جلو قهوه خانه حاجى خلیل در روستاى جمكران نشسته بودم. قبلا شنیده بودم كه شخصى به نام حسین آقا از قسمت نخاع دچار ضایعه شده و براى معالجه حتى به خارج هم رفته بود، ولى همه او را جواب كرده بودند. آن روز او را دیدم و از او خواستم كه چند روزى با هم باشیم و به مسجد جمكران مشرف شویم، امّا حسین آقا گفت: فایده اى ندارد. من به بهترین دكترها مراجعه كرده و جواب نشنیده ام.
من اصرار زیادى كردم. او پذیرفت. مدّت چهل روز با هم بودیم و به مسجد جمكران مشرف مى شدیم. روز چهلم به حسین آقا گفتم: مواظب باش كه امروز، روز چهلم است. با هم به صحرا رفتیم. مدتى قدم زدیم و دوباره به مسجد برگشتیم. وارد مسجد كه شدیم به حسین آقا گفتم: خسته ام مى روم اطاق بغل مسجد تا كمى بخوابم.
حسین آقا گفت: من هم مى روم نماز بخوانم.
مدتى در اتاق خوابیدم. ناگهان سر و صداى زیادى در مسجد پیچید و من از خواب بیدار شدم. بیرون آمدم و دیدم حسین آقا كه قبلا كمرش ناراحت بود، سنگ بزرگى از لب چاه برداشت و پرتاب كرد و هیچ دردى در كمر احساس نكرد. به او گفتم: چه شده؟
گفت: در مسجد نماز امام زمان(ع) را مى خواندم. وقتى نمازم تمام شد، نشستم و آقا سیدى را پهلوى خود احساس كردم. ایشان دست خود را به پشت من كشید و فرمود: دردى در پشت تو نیست. و بعد فرمود: وقتى نماز امام زمان(ع) را خواندى، صلوات هم فرستادى؟
گفتم: خیر.
فرمود: بفرست.
من پیشانى به مهر گذاشتم و صلوات مى فرستادم. ناگهان به فكرم رسید كه او مرا از كجا مى شناخت و ناراحتیم را از كجا مى دانست. سرم را از مهر برداشتم، امّا كسى را ندیدم و احساس كردم كه هیچ ناراحتى ندارم».
   
شفاى بیمارى كلیه
  مادرى همراه فرزندش به واحد فرهنگى مسجد جمكران مراجعه نمود و اظهار داشت:
«فرزندم مدت هاى زیادى ناراحتى كلیه داشت. وقتى او را به دكتر نشان دادیم، گفت كه كلیه فرزندم به طور مادرزادى كار نمى كند و عفونى شده است. او را سونوگرافى كردند و گفتند كه كلیه باید از بدن جدا شود. عكس رنگى گرفتیم. در بیمارستان لبافى نژاد كمیسیون پزشكى تشكیل شد و همه نظر دادند كه باید عمل شود.
ماه رمضان بود. شبى در خواب دیدم كه قرار است فرزند مریضم را به اتاق عمل ببرند. من به آقاى دكتر مى گفتم كه آقاى دكتر! بچه من خوب مى شود؟ دكتر در پاسخ گفت: خانم! همه چیز دست آقا امام زمان(ع)است.
وقتى دوباره به دكتر مراجعه كردم، قرار شد كه یكبار دیگر سونوگرافى بگیرند. آزمایشات لازم انجام شد و تصمیم گرفتند تا بچه را به اتاق عمل ببرند. همان روز مطلع شدم كه هیأتى از نازى آباد تهران به مسجد جمكران مى آید. گفتم: بگذارید قبل از سونوگرافى و آزمایش، بر اساس خوابى كه دیده ام او را به مسجد جمكران ببرم.
همراه با هیأت به مسجد جمكران آمدم و فردا صبح مستقیماً به مركز سونوگرافى رفتم. به آقا امام زمان(ع) عرض كردم كه من از مسجد جمكران مى آیم، مرا ناامید نكنید!
وقتى سونوگرافى انجام شد، گفتند: این بچه هیچ ناراحتى ندارد. وقتى به دكتر مراجعه كردم، عكس هاى رنگى و سونوگرافى هاى قبل را با سونوگرافى جدید مقایسه كرد و گفت: دیگر هیچ عیب و ناراحتى در كلیه بچه وجود ندارد. بچه از دعاى امام زمان(ع) شفا گرفته است».
  
شفاى ناراحتى اعصاب و روان
  برادرى دانشجو مى گوید:
«حدود سه سال بود كه سردرد عجیبى داشتم. ابتدا درد از ناحیه گیجگاه شروع شده و سپس تمام سر، پیشانى، چشم ها و حتى دلم را فرا مى گرفت. شب و روز آسایش نداشتم. مدتى بعد از شروع سردردها حالت شوك به من دست مى داد. حافظه ام را از دست داده بودم. خوابم خیلى كم شده و از همه چیز وحشت داشتم. در رشت به دكتر مراجعه كردم كه تشخیص دادند روانى شده ام و جواب رد به من دادند. چون دانشجو بودم، سه ترم مرخصى گرفتم و در این سه سال 7 مرتبه به قصد زیارت امام رضا(ع) به مشهد شرفیاب شدم تا این كه روزى با مطالعه برخى كتب با مسجد جمكران آشنا شدم. یكى از دوستانم نیز در این باره با من صحبت هایى داشت. تصمیم گرفتم به مسجد جمكران بیایم. در قم ابتدا به زیارت حضرت معصومه(علیها السلام) رفتم و بعد به مسجد آمدم. پس از توسل به رشت برگشتم و حس كردم كه حالم كمى طبیعى شده است. بعد از دو ـ سه هفته مجدداً به مسجد جمكران آمدم و مشغول دعا و نماز شدم و قدرى خوابیدم. ساعت 12 شب بیدار شدم و بعد از تجدید وضو داخل مسجد رفتم و بین خواب و بیدارى، سید بلند قدى را دیدم كه چند نفر با او همراه بودند و عزادارى مى كردند و درباره حضرت مهدى شعر مى خواندند. موقعى كه سید به من رسید، سلام كردم. سید نگاهى به من كرد و سرش را تكان داد و من بعد از مدتى از خواب بیدار شدم. الان به حمدللّه تمامى آن حالات از بین رفته و فقط كمى درد خفیف در گیجگاه من باقى مانده است».
   
شفاى لال
  یكى از خدام حضرت رضا(ع) مى گوید:
«براى كشیدن دندان، پیش دكتر رفتم. دكتر گفت: غده اى كنار زبان شما است كه باید عمل شود. من موافقت كردم، امّا پس از عمل، لال شدم و قادر به حرف زدن نبودم. همه چیز را روى كاغذ مى نوشتم و با دیگران به این وسیله ارتباط برقرار مى كردم. هر چه به دكتر مراجعه كردم، فایده اى نبخشید. دكترها گفتند: رگ گویایى شما صدمه دیده است.
ناراحتى و بیمارى به من فشار آورد. براى معالجه به تهران رفتم. روزى در تهران به حضور آقاى علوى رسیدم كه فرمود: راهنمایى من به تو این است كه چهل شب چهارشنبه به مسجد جمكران بروید. چون اگر شفایى باشد در آن جا است.
تصمیم جدى گرفتم. هر هفته از مشهد بلیط هواپیما تهیه مى كردم و شبهاى سه شنبه به تهران مى رفتم و شب چهارشنبه به مسجد جمكران مشرّف مى شدم. در هفته سى و هشتم، بعد از خواندن نماز سر بر مهر گذاشتم و صلوات مى فرستادم. ناگهان حالتى به من دست داد كه دیدم همه جا روشن و نورانى شد و آقایى وارد شد كه عده زیادى دنبال ایشان بودند و مى گفتند كه این آقا، حضرت حجة بن الحسن(ع) است. من ناراحت در گوشه اى ایستاده و با خود مى اندیشیدم كه نمى توانم به آقا سلام كند. آقا نزدیك من آمد و فرمود: سلام كن!
به زبانم اشاره كردم كه لال هستم، وگرنه بى ادب نیستم كه سلام نكنم. حضرت، بار دوم فرمود: سلام كن!
بلافاصله زبانم باز شد و سلام كردم. در این هنگام پرده ها كنار رفت و خود را در حال سجده و در حال صلوات فرستادن دیدم. این جریان را افرادى كه قبلا سلامتى مرا دیده و بعد لال شدن مرا نیز مشاهده كرده بودند و حالا نیز سلامتى مرا مى بینند، نزد حضرت آیة اللّه العظمى گلپایگانى(رحمه الله)شهادت داده اند».
   
شفاى پسر بچه مبتلا به بیمارى قلبى
  پسر بچه اى به نام «ع ـ ز» مى گوید:
«من ناراحتى قلبى مادرزادى داشتم و بستگان من براى مداوا در تهران به پزشكان زیادى از جمله دكتر طباطبائى مراجعه كرده بودند; ایشان اظهار كرده بود: قلب او باید عمل شود و تا به سن 6 سالگى نرسد نمى توانیم او را عمل كنیم. در صورت عمل شدن هم تنها 50% احتمال خوب شدن وجود دارد.
یكى از اقوام ما هر چهارشنبه مردم را با هیأت و كاروان از تهران به مسجد جمكران مى آورد. آن روز پدر من هم در مأموریت بود و به بیرجند مسافرت كرده بود. این آقا مرا هم با هیأت به مسجد جمكران آورد. من قادر به راه رفتن نبودم. لذا مرا بغل كرد و داخل مسجد برد و نشانى محل خود را به من گفت و رفت. من توى مسجد دراز كشیده بودم. قدرى دعا كردم و به درگاه الهى تضرّع و توسل جستم. در اثر خستگى، خوابم برد. در خواب، آقا امام زمان(ع) را دیدم كه با لباس و عمامه سبز و چهره اى نورانى نزدیك من آمد و فرمود: بلند شو، شفا گرفتى! بعد به سر و سینه ام دستى كشید و دوباره فرمود: بلند شو!
از خواب بیدار شدم و احساس كردم كه حالم خوب است. من كه اصلا قادر به راه رفتن نبودم، دویدم كه محل راننده را پیدا كنم. همین كه او را دیدم خود را در بغلش انداختم».
   
مشكل خرید خانه
  جوانى مى گوید:
«منزلى خریدم، امّا مى دانستم كه براى اداى تمام پول خانه توانایى ندارم و خداوند باید به من كمك كند. شب چهارشنبه كه به مسجد جمكران مشرف شدم، بعد از نماز تحیّت دعا كردم و گفتم: آقا ما را ببخشید كه براى خواسته هاى كوچك پیش شما مى آییم. و الاّ باید خواسته ما فقط سلامتى و ظهور و تعجیل در فرج شما باشد و باید از خدا بخواهیم كه به ما توان پیروى از شما را عنایت كند، ولى از آن جا كه شما سرچشمه فیض هستید و من جاى دیگرى را نمى شناستم، مى خواهم كه در اداى قرضِ خانه مرا كمك كنید.
بعد از دعا براى تجدید وضو به وضوخانه قدیمى رفتم. سیدى از سادات شریف قم را كه قبلا مى شناختم، دیدم. او بعد از احوالپرسى گفت: شنیده ام مى خواهى خانه بخرى؟
گفتم: بله. گفت: براى من هم صد هزار تومان در نظر بگیر. بعد چكى به من داد. روز موعود به بانك رفتم، ولى چیزى در حساب نبود. كمى نگران شدم. خواستم از بانك خارج شوم كه جوانى پرسید: چك شما از چه كسى است؟ نام سید را گفتم و او صد هزار تومان به من داد و گفت: این پول مال همین حساب است.
بدین ترتیب مشكل خرید خانه من به لطف آقا امام زمان(ع) برطرف شد».
   
شفاى پیوند انگشتان
  یكى از خدمه جمكران به نام آقاى «ع ـ ف» مى گوید:
«انگشتان شخصى زیر دستگاه، ضربه مى خورَد. همان جا نیّت مى كند كه اگر انگشتان او خوب شود و در عمل، پیوند كامل بگیرد، اولین چیزى كه مى سازد به نیّت حضرت مهدى(ع) به مسجد جمكران بیاورد. الآن انگشتان او پیوند خورده و خوب شده است و با همان انگشتان كار مى كند. او با دست خود گلدانى برنجى ساخت و به عنوان هدیه به مسجد مقدّس جمكران آورده و آن را تحویل دفتر هدایا و نذورات داده است».
   
شفاى بیمار
  آقاى «ع ـ الف» مى گوید:
«مدّت سه سال بود كه از بیمارى «فیستول» رنج مى بردم تا این كه با گرفتن عكس رنگى و تشخیص دكتر تصمیم قطعى به بسترى شدن در «بیمارستان نكویى قم» و عمل جراحى گرفتم. قبل از عمل و رفتن به بیمارستان، شب چهارشنبه، پنجم شعبان به مسجد جمكران مشرف شده و با انجام مستحبّات مسجد و توسل به حضرت مهدى(ع) روانه بیمارستان شدم. مقدمات عمل فراهم شد. از سینه ام عكس گرفتند. 24 ساعت قبل از عمل در بیمارستان بسترى بودم. وقتى دكتر مرا در راهرو دید، گفت: براى عمل آمدى؟ و ادامه داد: چاقوى ما تیز است.
صبح پنجشنبه مرا روى تخت عمل جراحى خواباندند و سِرم وصل شد. من در همان حال به امام زمان(ع) متوسل بودم. همین كه خواستند مرا بى هوش كنند، ناگهان آقاى دكتر گفت: شما احتیاج به عمل ندارید. ناراحتى شما برطرف شده است».
  
شفاى سوختگى
  برادر «ح» مى گوید:
«غروب ماه مبارك رمضان، موقع افطار بود كه بر اثر انفجار ترقه، آتش سوزى مهیبى رخ داد و دو برادرم سوختند; محمّد رضا 65% و مجتبى 35% .
آنها را در بیمارستان سوانح و سوختگى شهید مطهرى بسترى كردیم. روز بعد كه به بیمارستان مراجعه كردم، نتوانستم آن دو را بشناسم. چون بر اثر سوختگى شدید سر و صورت، قابل شناسایى نبودند. بعد از سه روز، دكتر كلانترى، رئیس بیمارستان اظهار داشت كه بیماران بالاى 45% سوختگى امكان زنده ماندن ندارند. برادران من وضع خیلى وخیمى داشتند و دكتر از معالجه آنها قطع امید كرده بود.
با توكل به خدا آنها را به منزل آوردیم و با كمك دكتر خصوصى و استفاده از سِرم و تقویت، یكى دو هفته آنها را زنده نگه داشتیم و براى بهبودى و شفاى آنها گوسفندى نذر كردیم.
خواهرم كه همسر شهید است، خواب دیده بود: امام زمان(ع) به او فرموده بود كه من شفاى مریض هاى شما را از خداوند خواسته ام، نگران نباشید! از آن به بعد حال برادرانم رو به بهبود رفت و الحمدللّه به كت دعاى امام زمان(ع) شفا گرفتند».

نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :