تبلیغات
گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت - کتاب کرامات امام زمان (عج)=01

گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت

دوشنبه 12 اسفند 1387

کتاب کرامات امام زمان (عج)=01

نویسنده: مهدی دهقان بهابادی   

کتاب کرامات امام زمان (عج)

سی دی گل نرگس

مقدمه
دیدار امام زمان(ع) پیش از آن كه به عاملى، زمانى یا مكانى بستگى داشته باشد، به عوامل روحى و معنوى وابسته است. باید حجاب از چهره جان و دیده دل برداشته شود، تا قابلیّت دیدار حاصل آید. آنكس كه دل به مهر جمال دل آرایش باخته، و هواى وصال او را در جان مى پرورد بیش از هر چیز باید به ترك گناه بیندیشد، و به انجام واجبات و مستحبّات اهتمام ورزد. چون خود آن حضرت فرمودند:
 «فَما یَحْبِسُنا عَنْهُمْ إِلاّ ما یَتَّصِلُ بِنا مِمّا نُكْرِهُهُ وَلانُؤْثِرُهُ مِنْهُمْ».( [1] )
 اگر نامه هاى عمل شیعیان كه هر هفته به ساحت مقدّس عرضه مى شود، سنگین از بار گناهانى نبود كه ناخوشایند آن بزرگوار، و خلاف توقّع و انتظار ایشان از یاوران شان است، این دورى و جدایى به درازا نمى كشید.

گفتم كه روى خوبت، از من چرا نهان است؟***گفتا تو خود حجابى، ورنه رخم عیان است

با نگاهى گذرا به شرح حال كسانى كه در طىّ دوران غیبت كبراى مولا امام زمان(ع)، سعادت شرفیابى به حضور مقدّسش را داشته، یا از كرامات و معجزات و عنایات خاصّه آن حضرت بهره مند گشته اند، مى توان دریافت كه بیشترین و مهمترین عامل در حصول این توفیق الهى براى آنان، همان توجه قلبى و مواظبت هاى عملى و رعات تقوى و استمرار برگونه اى خاص، از عبادت خداوند و اطاعت اولیائش بوده است. با این همه نقش زمان هایى خاص، چون شب هاى جمعه، نیمه شعبان، نیمه رجب، و مكان هایى خاص، چون مكه مكرمه، مسجد سهله و مسجد جمكران، براى حصول دیدار قائم آل محمد(ع) و بهره مندى از عنایات و الطاف آن حضرت، نباید نادیده گرفته شود.
به یقین، شیفتگانى كه در راه محبت مولاى خویش، دست از هواى نفس شسته، و جان خویش را از كژى ها پیراسته، و دل را به معنویت ها آراسته اند، و یا حداقل به حالت اضطرار رسیده اند، اگر از بركات زمانى مناسب چون شب جمعه، و مكانى مناسب چون مسجد جمكران، بهره گیرند، آسان تر به وصال مى رسند. و بى پرده تر از فیوضات آن امام رحمت تأثیر مى پذیرند.
وقتى بناست مسجد جمكران، خانه حجة بن الحسن(ع) و مهمانخانه او باشد، طبیعى است كه شرافت حضور آن حضرت را بیش تر دریابد. و بدیهى است كه زائر این مسجد، خصوصاً آن گاه كه با معرفت و حضور قلب و با شوق دیدار و توسّل خالصانه آمده باشد، سعادت بهرهورى از عنایات خاصّه آن حضرت را بیش تر داشته باشد.
این تاریخ مسجد جمكران است ـ مسجد مخصوص امام زمان(ع)كه هزار و اندى سال پیش، به دستور حضرتش ساخته شد ـ آكنده از هزاران خاطره شیرین، از معجزات و كرامت ها و الطاف خاصّه آن بزرگوار رئوف، نسبت به شیعیانى كه از دور و نزدیك، با كوله بارى از امید براى شفا طلبیدن یا حاجت خواستن یا رخصت دیدار یافتن، به آستان مقدسش، مشرّف مى شده اند.
آنچه پیش رو دارید تنها نمونه اى از این هزاران خاطره است، هزاران خاطره اى كه اكثر آنها چه بسا در هیچ دفترى ثبت نشده، و بر هیچ زبانى تكرار نشده باشد. با این همه همین چند نمونه كوتاه ـ برگزیده شده از دفتر ثبت كرامات مسجد مقدّس جمكران ـ از آن رو كه نشانه اى از استمرار این عنایت ها در گذشته و حال و آینده، به شمار مى رود، مایه امیدوارى بسیار است براى آنها كه به جستجوى نشانى و به طلب عنایتى، روى به این مسجد مى آورند.


واحد تحقیقات مسجد مقدّس جمكران  (  نیمه شعبان 1421  )

شفاى پسر بچه فلج
 
یكى از اعضاى هیئت امناى مسجد مقدّس جمكران، كه بیش از بیست سال است كه توفیق خدمت به این مسجد را دارد، چنین نقل مى كند:
«دقیقاً خاطرم نیست كه سال 51 بود یا 52. شب جمعه اى بود و من طبق معمول به مسجد مشرف شده بودم. جلوى ایوان مسجد قدیمى، كنار مرحوم حاج ابوالقاسم ـ كارمند مسجد كه داخل دكه مخصوص جمع آورى هدایا بود ـ نشسته بودم. نماز مغرب و عشا تمام شده بود و جمعیت كم و بیش مشرف مى شدند. ناگهان خانمى جلو آمد در حالى كه دست دختر 12 ساله اش را گرفته بود و پسر بچه 9 ساله اى را هم در بغل داشت. نگاهى كردم و گفتم: بفرمایید! امرى داشتید؟
زن سلام كرد و بدون هیچ مقدمه اى گفت: من نذر كرده ام كه اگر امام زمان(ع) امشب بچه ام را شفا دهد، پنج هزار تومان بدهم. حالا اول مى خواهم هزار تومان بدهم.
پرسیدم: آمدى كه امتحان كنى؟
گفت: پس چه كنم؟
بلافاصله گفتم: نقدى معامله كن; با قاطعیت بگو این پنج هزار تومان را مى دهم و شفاى بچه ام را مى خواهم!
كمى فكر كرد و گفت: خیلى خب، قبوله. و بعد پنج هزار تومان را داد; قبض را گرفت و رفت.
آخر شب بود و من قضیه را به كلّى فراموش كرده بودم. خانمى را دیدم كه دست پسر بچه و دخترش را گرفته بود و به طرف دكّه مى آمد. به نظرم رسید كه قبلا دختر بچه را دیده ام، ولى چیزى یادم نیامد. زن شروع به دعا كردن نمود و تكرار مى كرد و مى گفت: حاج آقا! خدا به شما طول عمر بدهد! خدا ان شاءاللّه به شما توفیق بدهد!
پرسیدم: چى شده خانم؟
گفت: این بچه همان بچه اى است كه وقتى اول شب خدمتتان آمدم بغلم بود. و بعد پاهاى كودك را نشان داد. كاملا خوب شده بود و آثارى از ضعف یا فلج در پسرك نبود.
زن سفارش كرد كه شما را به خدا كسى نفهمد. گفتم: خانم! این اتفاقات براى ما غیر منتظره نیست. تقریباً همیشه از این جور معجزه ها را مى بینیم.
گفت: هفته دیگر ان شاءاللّه با پدرش مى آییم و گوسفندى هم مى آوریم. هفته بعد كه آمدند، گوسفندى را ذبح كردند و خیلى اظهار تشكر نمودند. بچه را كه دیدم، او را بغل كردم و بوسیدم.

   
شفاى سرطانى
  پیر مرد مى گوید:
«بیمارى من از یك سرماخوردگى ساده شروع شد; كمتر از 25 روز به قدرى حالم بد شد كه در بیمارستان شهید مصطفى خمینى بسترى شدم. نمى توانستم غذا بخورم و پزشكان مرا به وسیله سِرم و دارو زنده نگه داشته بودند.
روزى یكى از فامیل ها به عیادتم آمد. او وقتى رفت، دیدم كه سیدى بزرگوار وارد اتاق ما شد. اتاق سه تخته بود. آقا روبروى تخت من ایستاد و فرمود: چرا خوابیده اید؟
گفتم: بیمار هستم. قبلا مریض نبوده ام. چند روزى است كه این طور شده ام. آقا فرمود: فردا بیا جمكران!
صبح، وقتى دكتر براى معاینه آمد، گفتم: نمى خواهم معاینه ام كنید! گفت: مسئولیت دارد. گفتم: خودم به عهده مى گیرم. اگر بمیرم، خودم مسئول خواهم بود، ولى من خوب شده ام. امام زمان(ع) مرا شفا داد. دكتر خندید و به شوخى گفت: امام زمان كه در چاه است.
پرستار خواست سِرم مرا وصل كند كه نگذاشتم. وقتى خانواده ام به دیدنم آمدند، گفتم: مرا حمام ببرید تا آماده رفتن به مسجد جمكران شوم!
قربانى اى تهیه كردم و به مسجد مشرف شدم. در بین راه مرتب توى سَرم مى زدم و آقا امام زمان(ع) را صدا مى كردم و از عنایت آن حضرت سپاسگزارى مى نمودم.
با این كه مدتى بود كه گویى یك تكه سنگ در شكم داشتم و میل به غذا نداشتم، امّا اشتهایم خوب شده و انگار سنگ از بین رفته بود. البته هنوز كمى در غذا خوردن مشكل دارم كه امیدوارم امام زمان(ع)شفایم دهد».

  
شفاى مفلوج و سفارش به دعاى فرج
  یكى از خدمه جمكران مى گوید:
«یك روز قبل از عاشوراى حسینى در مسجد جمكران مشغول قدم زدن بودم. مسجد بسیار خلوت بود. ناگهان متوجه مردى شدم كه بسیار هیجان زده بود و به هر یك از خدّام كه مى رسید، آنها را بغل مى كرد و مى بوسید. جلو رفتم تا جریان را جویا شوم، امّا همین كه به او رسیدم مرا نیز در آغوش كشید; مى بوسید و اشك مى ریخت. وقتى جریان را از او پرسیدم، گفت: چند وقت قبل با اتومبیل تصادف كردم و فلج شدم. پاهایم از كار افتاد. هر شب به خدا و ائمه معصومین(علیهم السلام) متوسل مى شدم. امروز، همراه خانواده ام به مسجد آمدم. از ظهر به بعد حال خوشى داشتم; به آقا امام زمان(ع) متوسل بودم و از ایشان تقاضاى شفا مى كردم. نیم ساعت پیش، ناگهان متوجه شدم كه مسجد، نورى عجیب و بوى خوشى دارد. به اطراف نگاه كردم و دیدم كه مولا امیرالمؤمنین، امام حسین، قمر بنى هاشم و امام زمان(علیهم السلام) در مسجد حضور دارند. با دیدن آنها دست و پاى خود را گم كردم. و نمى دانستم چه كنم كه امام زمان(ع) به من نگاه كرد و همان لحظه لطف ایشان شامل حالم شد و به من فرمود: شما خوب شدید! بروید و به دیگران بگویید كه براى فرج من دعا كنند كه ظهور ان شاءاللّه نزدیك است. بعد ادامه داد: امشب عزادارى خوب و مفصلى در این جا برقرار مى شود كه ما هم حضور داریم».
 خادم مى گوید: «مردِ شفا گرفته یك انگشترى طلا به دفتر داد و با خوشحالى رفت. مسجد خلوت بود. آخر شب، هیأتى از تبریز به جمكران آمد و به عزادارى و نوحه خوانى پرداختند. مجلس بسیار با حال و سوزناك بود. من همان لحظه به یاد حرف آن مرد افتادم».

   
شفاى مسموم در حال مرگ
  جوان مى گوید:
«به دلیل مسمومیّت، چند روزى در بیمارستان نمازى شیراز بى هوش بودم. پزشكان از مداواى من قطع امید كرده بودند. برادرم كه در آن لحظات كنار تخت من بود، مى گفت: دیدم كه خط صافى روى صفحه اى كه نوار قلب را نشان مى داد، ظاهر شد.
او گریه مى كند و خود را روى من مى اندازد. دكترها او را از اتاق بیرون مى برند و دستگاه ها را از بدن من جمع مى كنند. آنها مى خواستند جنازه ام را تحویل دهند كه ناگهان آثار حیات در من ظاهر مى شود: قلبم شروع به كار مى كند و فشار خون از 3 به 10 مى رسد. پزشكان سریعاً مرا براى دیالیز و تصفیه خون به بیمارستان سعدى و صحرایى مى برند. عقیده پزشكان بر این بود كه اگر دیالیز هم مى شدم، باز هم معلوم نبود كه زنده بمانم، اما من زنده شدم.
عمه ام كه زن مؤمن و با تقوایى است و همیشه ائمه معصومین(علیهم السلام)را در خواب مى بیند و 79 سال هم سن دارد، موقعى كه حال من خیلى بد بود و خبر مردن مرا برایش برده بودند، همان شب در خواب امام زمان(ع)را مى بیند كه حضرت فرموده بودند: نترسید و ناراحت نباشید كه ما شفاى جوان شما را از خدا خواسته ایم. خدا جوان شما را شفا خواهد داد.
عمه ام از خواب بیدار مى شود و بوى عطر آقا را استشمام مى كند و به افراد فامیل خبر شفاىِ مرا مى دهد. ابتدا همه او را مسخره مى كنند، ولى بالاخره معجزه به وقوع مى پیوندد. من نیز بعد از این معجزه براى قدردانى به مسجد جمكران مشرف شدم».
   
دعا براى فرزندار شدن
  مرد مى گوید:
«شانزده سال بود كه ازدواج كرده بودم، ولى صاحب فرزند نمى شدم. مراجعه به دكترهاى متخصص و مصرف داروهاى متنوع، نتیجه اى نداد. پزشكان بر این عقیده بودند كه من و همسرم سالم هستیم، اما علت بچه دار نشدن ما را تشخیص نمى دادند.
خلاصه، از همه جا ناامید شده و زندگى ما در سرازیرى سقوط بود. روزى یكى از دوستان به من گفت: كمتر به دكتر مراجعه كن! برو خدمت آقا امام زمان(ع) و از حضرت خواسته ات را طلب كن!
دل شكسته و امیدوار به مسجد جمكران مشرف شدم و بعد از خواندن نماز، متوسّل شدم. چند روزى نگذشت كه حضرت واسطه فیض شده و خداوند هم یك فرزند پسر به من عنایت نمود كه الحمدلله سالم است و حالش هم خوب است».
 
شفاى مجروح و معلول مغزى
  پدرِ كودك 5 ساله مى گوید:
«در اثر تصادف با اتومبیل، پسرم از دست، پا و جمجمعه مجروح شد. سه سال در بیمارستان فیروزگر و بیمارستان حضرت فاطمه(علیها السلام) در تهران تحت درمان بود. بعد از بهبودى سر پسرم، پزشكان نظر دادند كه او 60% نقص عضو دارد; 30% مقاومت جمجمه در برابر عفونت و ضربات عفونى احتمالى ایجاد شده از دست رفته است، 10% هم در راه رفتن مشكل خواهد داشت و 20% قواى عقلى او از بین رفته است كه در این موارد از دست هیچ كس كارى ساخته نیست و شما هم به دكترها مراجعه نكنید. چون سودى ندارد.
من به خدا و ائمه اطهار(علیهم السلام) متوسل شدم. در ایامى كه فرزندم سالم بود، هر شب چهارشنبه و جمعه با هم به زیارت مى آمدیم. او را شب پنج شنبه كه خلوت بود به مسجد جمكران آوردم تا شاید لطف خدا و آقا امام زمان(ع) شامل حال ما شود. من و پسرم به مسجد، كنار منبر رفتیم و من مشغول نماز خواندن شدم. ساعت 10 شب یك نفر كه گویى از شهرستان آمده بود، غذا آورد و رفت. عده اى ساعت 40/10 دقیقه به مسجد مشرف شدند و بالاى سر پسرم دعا خواندند. تقریباً بعد از پانزده دقیقه كه گذشت، دیدم كه پسرم مهدى از جا پرید و خود را در بغل من انداخت و گفت: بابا من خوب شدم».
   
شفاى مجروح و معلول جنگى
  جوان مى گوید:
«8 سال پیش در جبهه حاج عمران در حمله هوایى عراق مجروح شدم. تقریباً از تمام بدن فلج شده بودم و توانایى حركت نداشتم. شبى مادرم به منزل ما آمد و زخم زبانى به من زد كه دلم را شكست و متوسل به آقا امام زمان(ع) شدم و گفتم: اى امام زمان! یا مرگ مرا برسان و یا شفایم را از خدا بخواه!
آن شب در خواب، امام زمان(ع) را دیدم كه فرمود: من مسجدى به دست خود بنا كرده ام. بیا آن جا متوسل شو!» و در همان حال مسجد جمكران مورد نظرم بود.
صبح كه از خواب برخاستم، نظرم عوض شد و با خود گفتم كه سال آینده به مسجد جمكران مى روم. سپس به عیادت بیمارى در بیمارستان رفتم. شب، ساعت 12 كه به منزل برگشتم، دیدم كه منزل و كلیه اثاثیه ام در آتش سوخته است. بسیار ناراحت شدم. صبح از یكى از دوستان مبلغى قرض گرفتم و همان روز حركت كردم و به مسجد جمكران آمدم. مدت 39 روز در مسجد جمكران ماندم و به آقا خدمت مى كردم تا این كه شب چهلم كه شب چهارشنبه و مصادف با شب نوزدهم ماه مبارك رمضان بود، فرا رسید. خیلى خسته بودم و خواب مرا احاطه كرده بود. داخل یكى از كفشدارى ها رفته و خوابیدم. در خواب دیدم كه حدود ساعت یك نیمه شب است و من در حیاط مسجد مشغول جمع كردن آشغال و زباله ها هستم كه آقایى جلو آمد و فرمود: آقا سید! دارى نظافت مى كنى؟ بیا برویم داخل مسجد كمى حرف بزنیم!
قبول كردم و با او داخل مسجد شدیم. دیدم كه چهار نفر دیگر هم آن جا هستند. نزدیك آنها نشستم. آقا فرمودند: آقا سید! مثل این كه كسالتى دارى؟
گفتم: بله آقا. در جبهه مجروح شدم.
آقا با دست مبارك خود بر سر من كشید و فرمود: ان شاءاللّه خوب مى شوى. و بعد دستى به كمر و پایم كشید كه در عالم خواب، بسیار راحت شدم. یكى از آن چهار نفر هم حضرت على(ع) بود با فرق خونین و دیگرى حضرت رسول(صلى الله علیه وآله وسلم) بود، حضرت زهرا(علیها السلام) هم با پهلوى شكسته نفر سوم بود. و نفر چهارم حضرت معصومه(علیها السلام) بود كه داشت گریه مى كرد.
پرسیدم: چرا حضرت معصومه(علیها السلام) گریه مى كند؟
امام زمان(ع) فرمود: او شكایت دارد كه به حرم ایشان بى احترام مى كنند.
امام یك دانه خرما و قدرى آب به من داد و فرمود: بخور كه فردا مى خواهى روزه بگیرى.
وقتى از خواب بیدار شدم دیگر از تركش ها خبرى نبود و حالم خیلى خوب شده بود و راحت شده بودم».
  
زنده شدن دختر سه ساله
  اهل عربستان سعودى است و به مسجد جمكران آمده است. مى گوید:
«ما سنّى بودیم. اهل تسنن اسم حضرت فاطمه و زینب(علیهما السلام) را براى بچه ها خوب نمى دانند و عقیده دارند كه هر بچه اى به این نام باشد به زودى مى میرد، امّا من همسرى داشتم كه فاطمه نام داشت و در اولین زایمان هم دخترى به دنیا آورد. خانواده من اسم «حفصه» را براى او انتخاب كردند، ولى من زیر بار نرفتم و اسم فرزندم را هم فاطمه گذاشتم. بعد از سه سال فاطمه مریض شد. دخترم را خدمت قبر رسول اكرم(صلى الله علیه وآله وسلم)بردم و از ایشان شفا خواستم كه الحمدللّه شفا دادند. بعد از برگشتن از نزد قبر حضرت رسول، دخترم خوابید. خوابش طولانى شد. هر چه صدایش كردیم، بیدار نشد. او را پیش دكتر بردیم كه گفت: بچه مرده است. وقتى به دكتر دیگرى مراجعه كردیم، او هم همان جمله را گفت.
دخترم را به غسالخانه بردیم. بعد از چند دقیقه دیدم كه او حركت كرد و از من آب خواست. برایش آب آوردم. وقتى او را بغل كردم، گفت:
بابا! توى خواب دیدم كه مردى پیش من ایستاده و دو ركعت نماز خواند. بعد از نماز دست مبارك خود را بر سر من كشید و گفت: بلند شو، شما زنده مى مانید و فعلا نمى میرید! و گفت كه به بابایت بگو تا شیعه شوید.
آرى! این مسئله باعث شیعه شدن من شده است. حالا، براى تشكر و قدردانى از آقا امام زمان(ع) عازم ایران شدم و به مسجد جمكران آمدم».

نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :