تبلیغات
گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت - شاگرد راهنمای استاد میشود!

گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت

 شاگرد راهنمای استاد میشود!

چون اسم و آوازه ارسطودرفلسفه وحکمت وطبابت در اطراف عالم شایع گردید ازهرگوشه ی جهان حکما وعلاقمندان به فن پزشکی به نزدش می شتافتند وازعلم ودانش وی بهره هامی بردند.

درزمان ارسطودرهندوستان طبیبی بودبه  نام سربات که درمعالجه ی بیماران شهرتی به تمام داشت.

سربات نیز وقتی اسم وآوزه ارسطو را  شنیدبه طور ناشناس از هند به کشور یونان رفت ومدّتی در خدمت ارسطو به تعلم پرداخت وآن چنان وانمود کرد که ازتمام علوم بی بهره است وچیزی نمی داند.

تا وقتی چنان اتّفاق افتاد که شبی مردی خفته بود و هزار پایی به گوش اورفت ودر مغزسر اومحکم ومستقر شد.

زندگانی آن مرد به خطر افتاد وروز وشب ازآن عذاب مغزی در رنج ومجازات به سرمی برد.کسان آنمرد واقعه را با ارسطو درمیان گذاردند.

ارسطو گفت:علاج این مرد دشوار است ودر معالجه اش خطر جان است واحتمال حیات هم دارد.اگر مرا اجازت دهیدوجمله اعضای خانوا ده اش موافقت کنندمن دراین باب عملی انجام دهم!شاید ازاین بلاها رهایی یابدواگر هم اشتباهی شدومعالجه به نتیجه نرسید مرامعذور بدارند!

براین پیشنهاد حکیم موافقت کردند.

ارسطو؛ بیمار را به خانه خودبرد ودور ازنظر افراد  خانوا ده اش به وی دارو ئی داد واورابیهوش کرد،بند های سراورا باکارد بریدوکاسه سر اورا برداشت.آن جانور رادید پاهای سر اورامحکم کرد خواست با انبر بردارد.

سربات حکیم هندی که ازشکاف ناظر عملیات ارسطو بود به صدای بلند گفت:استاد تااین جا کارت درست وبااصول پزشکی مطابق بود.

امّا اگر هزار پارا بخواهی با انبر برداری پاهایی که در مغز سر فرو رفته به اعصاب مغز آسیب میرساندوصدمه می زند.

ارسطو گفت:به خدا قسم که تو طبیب ماهری هستی! اکنون به درون آی تابه اتّفاق هم کاررا تمام کنیم.پس سربات به نزدارسطو رفت وبه او گفت:ای استادبفرمای تاجوالدوزی رادرآتش سرخ کنندوآن رابرپشت هزار پانهند تاازحرارت آتش

هزار پا،پا های خود راجمع کند.آن گاه او را بردار

پس ارسطو به اوآفرین گفت واز دقّت نظر او متعجب شدوطبق پیشنهادونظر سربات عمل کرد وآن جانور رابرداشتندودوباره سر کاسه بیماررابه جای خود گذاردند وبستند تا کم کم خوب شودوباداروهای لازم او را معالجه کردتا جراحت کامل خوب شد ومریض بهبود یافت.

ارسطو پس از این عمل به سربات احترام زیادی می گذاشت و

او را به خوبی به کشورش بازگردانید

داستانهای شیرین ایرانی جلد 3 صفحه7 5

نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :