تبلیغات
گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت

گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت

سه شنبه 31 فروردین 1389

mh

نویسنده: مهدی دهقان بهابادی   

مهر بانی با حیوان

یکی ازیاران امام حسن مجتبی(ع)به نام نجیحمی گوید:آن حضرت رادیدم که غذا می خورد وسگی نیز در پیش روی ایشان بود وآن حضرت هر لقمه ای که میخورد لقمه دیگری به آنسگ می داد

نجیح می گوید من که آن منظره رادیدم به امام مجتبی گفتم اجازه بدهید این سگ رابا سنگ بزنم واورا از سر سفره شما دور کنم؟

امام حسن مجتبی(ع) درجواب من فرمود :نه این کار رانکن واورابحال خودش واگذارزیرا من از خدای بزرگ خجالت می کشم که جاندای در صورت من نگاه کند ومن چیزی بخورم وبه او از آن ندهم

نظرات() 

سه شنبه 15 اردیبهشت 1388

تشرف سید بحرالعلوم

نویسنده: مهدی دهقان بهابادی   

 تشرف سید بحرالعلوم و ارزش گر یه

 

 بر امام حسین علیه السّلام

 

سید بحرالعلوم (ره) به قصد تشرف به سامرا تنها براه افتاد. در بین راه راجع به این مساله، که گریه بر امام حسین (ع) گناهان را می آمرزد، فکر می کرد.

همان وقت متوجه شد که شخص عربی که سوار بر اسب است به او رسید و سلام کرد.

بعدپرسید: جناب سید درباره چه چیز به فکر فرو رفته ای؟ و در چه اندیشه ای؟ اگر مساله علمی است بفرمایید شاید من هم اهل باشم؟ سید بحرالعلوم فرمود: در این باره فکر می کنم که چطور می شود خدای تعالی این همه ثواب به زائرین و گریه کنندگان بر حضرت سیدالشهداء (ع) می دهد، مثلا در هرقدمی که در راه زیارت برمی دارد، ثواب یک حج و یک عمره در نامه عملش نوشته می شود و برای یک قطره اشک تمام گناهان صغیره و کبیره اش آمرزیده می شود؟ آن سوار عرب فرمود: تعجب نکن! من برای شما مثالی می آورم تا مشکل حل شود.

سلطانی به همراه درباریان خود به شکار می رفت.

در شکارگاه از همراهیانش دور افتاد و به سختی فوق العاده ای افتاد و بسیار گرسنه شد.

خیمه ای را دید و وارد آن خیمه شد.

در آن سیاه چادر، پیرزنی را با پسرش دید.

آنان در گوشه خیمه عنیزه ای (بز شیرده) داشتند و از راه مصرف شیر این بز، زندگی خود را می گرداندند.

وقتی سلطان وارد شد، او را نشناختند، ولی به خاطر پذیرایی از مهمان، آن بز را سربریده و کباب کردند، زیرا چیز دیگری برای پذیرایی نداشتند.

سلطان شب را همان جا خوابید و روز بعد، از ایشان جدا شد و به هر طوری که بود خود را به درباریان رسانید و جریان را برای اطرافیان نقل کرد.

در نهایت از ایشان سؤال کرد: اگر بخواهم پاداش میهمان نوازی پیرزن و فرزندش راداده باشم، چه عملی باید انجام بدهم؟ یکی از حضار گفت: به او صد گوسفند بدهید.

دیگری که از وزراء بود، گفت: صد گوسفند و صد اشرفی بدهید.

یکی دیگر گفت: فلان مزرعه را به ایشان بدهید.

سلطان گفت: هر چه بدهم کم است، زیرا اگر سلطنت و تاج و تختم را هم بدهم آن وقت مقابله به مثل کرده ام.

چون آنها هر چه را که داشتند به من دادند.

من هم باید هرچه را که دارم به ایشان بدهم تا سر به سر شود.

بعد سوار عرب به سید فرمود: حالا جناب بحرالعلوم، حضرت سیدالشهداء (ع) هرچه از مال و منال و اهل و عیال و پسر و برادر و دختر و خواهر و سر و پیکر داشت همه را در راه خدا داد پس اگر خداوند به زائرین و گریه کنندگان آن همه اجر و ثواب بدهد، نباید تعجب نمود، چون خدا که خدائیش را نمی تواند به سیدالشهداء (ع) بدهد، پس هر کاری که می تواند، انجام می دهد، یعنی با صرف نظر از مقامات عالی خودش، به زوار و گریه کنندگان آن حضرت، درجاتی عنایت می کند.

در عین حال اینها را جزای کامل برای فداکاری آن حضرت نمی داند.

چون شخص عرب این مطالب را فرمود، از نظر سید بحرالعلوم غایب شد .

 

 خلاصه العبقری الحسان؛ ج 1، ص 119، س 11.

نظرات() 

دوشنبه 26 اسفند 1387

دعاى حضرت یوسف

نویسنده: مهدی دهقان بهابادی   

 دعاى حضرت یوسف در قعر چاه

 

در روایات اهل بیت علیه السلام و... مى خوانیم : هنگامى كه یوسف علیه السلام در قعر چاه قرار گرفت امیدش از همه جا قطع و تمام توجه او به ذات پاك خدا شد، با خداى خود مناجات مى كرد و به تعلیم جبرئیل راز و نیازهائى داشت .
در روایتى مى خوانیم یوسف با خدا چنین مناجات كرد:
اللهم یا مونس كل غریب و یا صاحب كل وحید و یا ملجا كل خائف و یا كاشف كل كربة و یا عالم كل نجوى و یا منتهى كب شكوى و یا حاضر كل ملاء یا حى یا قیوم ، اسئلك ان تقذف رجائك فى قلبى ، حتى لایكون لى هم و لا شغل غیرك و ان تجعل لى من امرى فرجا و مخرجا انك على كل شى ء قدیر .
بار پروردگارا! اى آنكه مونس هر غریب و یار تنهایانى ، اى كسى كه پناهگاه هر ترسان و برطرف كننده هر غم و اندوه ، و آگاه از هر نجوى و آخرین امید هر شكایت كننده و حاضر در هر جمع و گروهى ، اى حى و اى قیوم ! از تو مى خواهم كه امیدت را در قلب من بیفكنى ، تا هیچ فكرى جز تو نداشته باشم ، و از تو مى خواهم كه از این مشكل بزرگ ، فرج و راه نجاتى براى من فراهم كنى كه تو بر هر چیز توانائى . جالب اینكه در ذیل این حدیث مى خوانیم ، فرشتگان صداى یوسف را شنیدند و عرض كردند: الهنا نسمع صوتا صبى و الدعاء دعاء نبى .
پروردگارا! ما صدا و دعائى مى شنویم ، آواز، آواز كودك اما دعا، دعاى پیامبر است .

 داستانهاى آموزنده از حضرت یوسف علیه السلام

نظرات() 

پنجشنبه 22 اسفند 1387

تشرف محمد بن عیسی بحرینی

نویسنده: مهدی دهقان بهابادی   

 تشرف محمد بن عیسی بحرینی

------------------------

جمعی از موثقین نقل كردند: مـدتـی بـحرین تحت نفوذ خارجیان بود.

آنها مردی از مسلمانان را حاكم بحرین كردندتا شاید به علت

حكومت كردن شخصی مسلمان ، آن جا آبادتر شود و به حالشان مفیدتر واقع گردد.

آن حـاكـم از نـاصـبـیان (كسانی كه با اهل بیت پیامبر اكرم (ع ) دشمنی می ورزند) بود اووزیری داشـت كـه در عـداوت و دشـمنی از خودش شدیدتر بود و پیوسته نسبت به اهل بحرین ، به خاطر مـحـبـتشان به اهل بیت رسالت (ع )، دشمنی می نمود و همیشه به فكرحیله

و مكر برای كشتن و ضرر رساندن به آنها بود.

روزی وزیـر بر حاكم وارد شد و اناری كه در دست داشت به حاكم داد.

حاكم وقتی دقت كرد، دید بر آن انار این جملات نوشته شده است لااله الا اللّه محمد رسول اللّه و ابوبكر و عمر و عثمان و علی خلفاء رسول اللّه .

این نوشته بر پوست انار بود، نه آن كه كسی با دست نوشته باشد.

حاكم از این امر تعجب كرد و به وزیر گفت : این انار نشانه ای روشن و دلیلی قوی برابطال مذهب رافضه (نام شیعیان در نزد اهل سنت ) است .

حال نظر تو درباره اهل بحرین چیست ؟ وزیر گفت : اینها جمعی متعصب هستند كه دلیل و براهین را انكار می كنند، سزاواراست ایشان را حـاضـر كنی و انار را به آنها نشان دهی .

اگر قبول كردند و از مذهب خوددست كشیدند، برای تو ثواب و اجر اخروی عظیمی خواهد داشت و اگر از برگشتن سر باز زدند و بر گمراهی خود باقی ماندند، یكی از سه كار را با آنها انجام بده : یا باذلت جزیه بدهند، یا جوابی بیاورند - اگر چه جوابی نـدارنـد - یـا آن كـه مردان ایشان رابكش و زنان و اولادشان را اسیر كن

 و اموال آنها را به غنیمت بردار.

حـاكـم نـظر وزیر را تحسین نمود و به دنبال علماء و دانشمندان و نیكان شیعه

 فرستاد وایشان را حاضر كرد.

انار را به آنها نشان داد و گفت : اگر جواب كافی در این زمینه نیاوردید، مردان شما را مـی كـشم و زنان و فرزندانتان را اسیر می كنم و اموال شما رامصادره می كنم و یا آن كه باید جزیه بدهید.

وقتی شیعیان این مطالب را شنیدند، متحیر گشته و جوابی نداشتند، لذا رنگ چهره هایشان تغییر كـرد و بـدنـشـان به لرزه درآمد، با این حال گفتند: ای امیر سه روز به ما مهلت بده ، شاید جوابی بـیاوریم كه تو به آن راضی شوی .

اگر نیاوردیم ، آنچه رامی خواهی ، انجام بده .

حاكم هم تا سه روز ایشان را مهلت داد.

آنها با ترس و تحیر از نزد او خارج شدند و در مجلسی جمع شدند تا شاید راه حلی پیدا كنند.

در آن مجلس بر این موضوع نظر دادند كه از صلحاء بحرین ده نفر راانتخاب كنند.

این كار را انجام دادند.

آنـگاه از بین ده نفر، سه نفر را انتخاب نمودند.

بعد به یكی از آن سه نفر گفتند: تو امشب به طرف صـحـرا برو و خدا را عبادت كن و به امام زمان حضرت صاحب الامر عجل اللّه تعالی فرجه الشریف اسـتـغاثه نما، كه او حجت خداوند عالم و امام زمان ماست .

شاید آن حضرت راه چاره را به تو نشان دهند.

آن مـرد از شـهـر خارج شد و تمام شب ، خدا را عبادت كرد و گریه و تضرع نمود و او راخواند و به حضرت صاحب الامر (ع ) استغاثه نمود تا صبح شد، ولی چیزی ندید.

به نزد شیعیان آمد و ایشان را خبر داد.

شـب دوم دیگری را فرستادند.

او هم مثل نفر اول ، تمام شب را دعا و تضرع نمود اماچیزی ندید،

و برگشت ، لذا ترس و اضطرابشان زیادتر شد.

سومی را احضار كردند.

او مردی پرهیزگار به نام محمد بن عیسی بود.

شب سوم باسر و پای برهنه به صحرا رفت .

آن شب ، شبی بسیار تاریك بود.

ایشان به دعا و گریه مشغول و به حق تعالی متوسل گـردید و درخواست كرد كه آن بلا و مصیبت را از سرمؤمنین رفع كند و به حضرت صاحب الامر (ع ) استغاثه نمود.

وقتی آخر شب شد، شنید كه مردی با او صحبت می كند و می گوید: ای محمد بن عیسی چرا تو را به این حال می بینم ؟ و چرا به این بیابان آمده ای ؟ گفت : ای مرد مرا رها كن ، كه برای امر عظیمی بیرون آمده ام و آن را جز به امام خود،نمی گویم و جز نزد كسی كه قدرت بر رفع آن داشته باشد، شكایت نمی كنم .

فرمود: ای محمد بن عیسی ، من صاحب الامر هستم ، حاجت خود را ذكر كن .

محمد بن عیسی گفت : اگر تو صاحب الامری ، قصه ام را می دانی

 و احتیاج به گفتن من نیست .

فرمود: بلی ، راست می گویی .

تو به خاطر بلایی كه در خصوص آن انار بر شما واردشده است و

 آن تهدیداتی كه حاكم نسبت به شما انجام داده ، به این جا آمده ای .

مـحـمد بن عیسی می گوید: وقتی این سخنان را شنیدم ،

 متوجه آن طرفی شدم كه صدامی آمد.

عرض كردم : بلی ، ای مولای من .

تو می دانی كه چه بلایی به ما وارد شده است .

تویی امام و پناهگاه ما و تو قدرت برطرف كردن آن بلا را داری .

حـضـرت فـرمـودند: ای محمد بن عیسی ، در خانه وزیر لعنه اللّه درخت اناری هست .

وقتی كه آن درخت بار گرفت ، او از گل ، قالب اناری ساخت و آن را دو نیم كرد.

درمیان هر یك از آن دو نیمه ، بـعـضـی از آن مطالبی كه الان روی انار هست نوشت .

در آن وقت انار هنوز كوچك بود، لذا همان طوری كه بر درخت بود، آن را در میان قالب گل گذاشت و بست .

انار در میان قالب بزرگ شد و اثر نوشته در آن ماند و به این صورت كه الان هست درآمد.

حال صبح كه به نزد حاكم می روید، به او بگو من جواب را باخود آورده ام

، ولی نمی گویم مگر در خانه وزیر.

وقـتی كه وارد خانه وزیر شدی ، در طرف راست خود، اتاقی خواهی دید.

به حاكم بگو، جواب را جز در آن اتـاق نـمـی گویم ، در این جا وزیر می خواهد از وارد شدن تو به آن اتاق ممانعت كند، ولی تو اصرار كن كه به اتاق بروی و نگذار كه وزیر تنها و زودترداخل شود، یعنی تو اول داخل شو.

در آن جا طاقچه ای خواهی دید كه كیسه سفیدی روی آن هست .

كیسه را باز كن .

در آن كیسه قالبی گلی هـسـت كـه آن ملعون (وزیر)نیرنگش را با آن انجام داده است .

آن انار را در حضور حاكم در قالب بگذار تا حیله وزیر معلوم شود.

ای مـحـمـد بن عیسی ، علامت دیگر این كه ، به حاكم بگو معجزه دیگر ما آن است كه وقتی انار را بشكنید غیر از دود و خاكستر چیزی در آن مشاهده نخواهید كرد، و بگواگر می خواهید صدق این گـفـتـه مـعـلوم شود، به وزیر امر كنید كه در حضور مردم انار رابشكند.

وقتی این كار را كرد آن خاكستر و دود بر صورت و ریش وزیر خواهدنشست .

محمد بن عیسی وقتی این سخنان را از امام مهربان و فریادرس درماندگان شنید،بسیار شاد شد و در مقابل حضرت زمین را بوسید، و با شادی و سرور به سوی شیعیان بازگشت .

صبح به نزد حاكم رفتند و محمد بن عیسی آنچه را كه امام (ع ) به او امر فرموده بودند، انجام داد و آن معجزاتی كه حضرت به آنها خبر داده بودند، ظاهر شد.

حاكم رو به محمد بن عیسی كرد و گفت : این مطالب را چه كسی به تو خبر داده است ؟

گفت : امام زمان و حجت خدا بر ما.

گـفت : امام شما كیست ؟ او هم ائمه (ع ) را یكی پس از دیگری نام برد،

 تا آن كه به حضرت صاحب الامر (ع ) رسید.

حاكم گفت : دست دراز كن تا با تو بر این مذهب بیعت كنم : گواهی می دهم كه نیست خدایی جز خداوند یگانه و گواهی می دهم كه محمد (ص ) بنده و رسول اوست وگواهی می دهم كه خلیفه بـلافـصـل آن حـضـرت ،

 امـیـرالـمـؤمنین علی بن ابیطالب (ع )است .

بعد هم به هر یك از امامان دوازده گـانـه اقـرار نـمـود و ایـمـان آورد.

سـپس دستورقتل وزیر را صادر كرد و از اهل بحرین عذرخواهی نمود.

این قضیه و قبر محمد بن عیسی نزد اهل بحرین مشهور است

 و مردم او را زیارت می كنند

 كمال الدین ج 2، ص 193، س 31

 

 برگرفته از سی دی بقیه الله

نظرات() 

چهارشنبه 21 اسفند 1387

کتاب کرامات امام زمان (عج)=04

نویسنده: مهدی دهقان بهابادی   

کتاب کرامات امام زمان (عج)

سی دی گل نرگس

شفاى پسر بچه سنّىِ حنفى
  اسم من سعید است. 12 ساله هستم و حدود یك سال و هشت ماه به سرطان مبتلا بودم و دكترها جوابم كرده بودند. 15 روز قبل، شب چهارشنبه كه به مسجد جمكران آمدم در خواب دیدم كه نورى از پشت دیوار به طرف من مى آید. ابتدا ترسیدم، امّا بعد خودم را كنترل كردم. آن نور آمد و با بدن من تماس پیدا كرد و رفت. نور آن قدر زیاد بود كه نتوانستم آن را كامل ببینم. بیدار شدم و دوباره خوابیدم. صبح كه از خواب بیدار شدم، دیدم كه مى توانم بدون عصا راه بروم و متوجه شدم كه حالم خیلى خوب است. تا شب جمعه در مسجد ماندیم. آن شب مادرم بالاى سرم نشسته بود و قرآن مى خواند. احساس كردم كسى بالاى سر من آمد و جملاتى را فرمود كه فهمیدم باید یك كارى را انجام دهم. سه مرتبه هم جملات را تكرار كرد.
به مادرم گفتم: مادر! شما به من چیزى گفتى؟
گفت: نه!
گفتم: پس چه كسى با من حرف زد؟
گفت: نمى دانم.
هر چه سعى كردم تا آن جملات را به یاد بیاورم، متأسفانه نشد و تا الآن هم یادم نیامده است.
اهل زاهدان هستم. از منطقه سنّى نشین ایران به مسجد مقدّس جمكران آمده ام تا مولایم مرا شفا دهد. دوست دارم زنده باشم. دوست دارم درس بخوانم. من كلاس پنجم ابتدایى هستم و در مدرسه «محمّد على فایق» درس مى خوانم. یك غده سرطانى در قسمت شانه، لگن و شكمم بود كه روز به روز مرا ضعیف تر مى كرد; نمى توانستم قدم از قدم بردارم. دكترها از درمان من مأیوس شده بودند; بعضى از دكترها هم به مادرم گفتند كه باید پاى مرا قطع كنند.
از سه ماه قبل كه براى نمونه بردارى مرا عمل كردند، نتوانستم از خانه بیرون بیایم. توى رختخواب افتاده بودم و توانایى راه رفتن نداشتم.
وقتى از همه جا و همه كس مأیوس شدیم، مادرم مرا به جمكران آورد. او مطمئن بود كه آقا امام زمان(ع) به ما جواب رد نمى دهد چون او پسر فاطمه(علیها السلام) است و او گداهاى در خانه خود را دست خالى ردّ نمى كرد.
بله! مادرم مطمئن بود كه مریضى من در قم خوب مى شود.
الآن هم كه همه بیمارى ام بر طرف شده است و امام زمان(ع) شفایم داده است، احساس واقعاً خوبى دارم. وقتى به دكترها مراجعه كردم، باور نكردند كه بیمارى من بهبود یافته باشد. یكى از دكترها به مادرم گفت كه مرا پیش كدام دكتر برده است؟
مادرم گفت: ما دكتر دیگرى داریم. پسرم را در قم به مسجد جمكران بردم و امام زمان(ع) او را شفا داد.
پزشك ها گفتند كه حتماً به قم و به جمكران خواهند آمد».
 
مادر نوجوان سرطانى شفا یافته مى گوید:
«ببخشید! من از یك جهت ناراحت و از یك جهت خوشحال هستم و لذا نمى توانم درست صحبت كنم. ناراحتى من این است كه مجبورم از این جا بروم و خوشحالیم از آن جهت است كه فرزندم شفا پیدا كرده است. پسرم یك سال و هشت ماه مریض بود. یك سال با درد ساخت و سوخت امّا چیزى به من نگفت تا ناراحتى اش خیلى شدید شد و دردش را اظهار كرد. او را پیش دكترهاى زاهدان بردم. گفتند كه باید این بچه را به تهران ببرید. او را به تهران آوردم و نمونه بردارى كردند و گفتند: غده سرطانى است. من بى اختیار شده و به سر و صورتم مى زدم. از آن روز به بعد كه مرض او را فهمیدم، خواب راحت نداشتم و نمى دانم شب هاى طولانى را چطور مى گذراندم. خواب به چشمان من نمى آمد. آنچه بلد بودم این بود كه اول به نام خدا درود مى فرستادم و «الله اكبر» و «لا اله الا الله» مى گفتم. چندین دوره تسبیح «لا اله الا الله» گفتم. بعد! به نام محمد(صلى الله علیه وآله وسلم) و بعد به نام حضرت مهدى(ع)و بقیه انبیاى الهى صلوات فرستادم; وقتى خواب به چشمم نمى آمد، نمى خواستم بیكار باشم.
 
مادر! دكترها چه گفتند؟
آنها مى گفتند: الان كه بچه را از بین بردى براى ما آوردى؟ بیمارى پسرت سرطان است و علاجى ندارد.
گفتم: تقصیر من نیست. پسرم چیزى به من نگفت.
به پسرم گفتند: چرا چیزى نمى گفتى؟
گفت: من نمى دانستم كه سرطان است.
به هر حال دكترها عصبانى شدند. چهار دكتر ما را جواب كردند. به بعضى از دكترها التماس كردم كه گفتند: شیمى درمانى مى كنیم تا چه پیش آید.
چند جلسه شیمى درمانى كردند و هنوز او را زیر برق نگذاشته بودند كه سعید را به مسجد جمكران آوردم. وقتى به این جا آمدیم، روز سه شنبه بود. سعید، شب چهارشنبه، ساعت سه بعد از نصف شب كه تنها بود و من توى مسجد بودم، خواب مى بیند. وقتى من آمدم، دیدم كه او بدون عصا راه مى رود. گفتم: سعید جان! زود برو چوب را بردار! چرا بدون عصا راه مى روى؟
گفت: من دیگر مى توانم با پاى خودم راه بروم و احتیاجى به عصا ندارم. مگر من نیامدم این جا تا بدون چوب راه بروم؟
من و برادرش گفتیم كه لابد شوخى مى كند، امّا او گفت: من شفا گرفتم و بعد خوابش را تعریف كرد.
برادرش گفت: اگر راست مى گویى، بنشین! سعید نشست.
گفت: بلند شو! سعید برخاست.
گفت: سینه خیز برو! رفت.
سعید كاملا خوب شده بود. الحمدللّه رب العالمین.
من به خاطر این كه بچه را چشم نظر نكنند و اسباب ناراحتى او را فراهم نكنند، خواستم به كسى نگویم تا بعداً براى متصدّى مسجد نقل كنم. شكر. الحمدلِلّه. بچه را آوردم این جا، سالم شد و امید است كه حضرت اجازه بدهد تا از خدمتش مرخص شویم.
در نوار ویدئویى از این مادر سوال شد: چرا شما به مسجد جمكران آمدید؟
ـ وقتى در بیمارستان تهران بودم، خواب دیدم كه مرا به این جا راهنمایى كردند و گفتند: شفاى فرزند تو این جا است.
 سعید چند ماه مریض احوال و بسترى بود؟
از شهریور ماه. از شهریور تا آبان دیگر نتوانست راه برود. در زاهدان پدرش او را بغل مى كرد و به این طرف و آن طرف و پیش دكترها مى برد و در مسافرت هم برادرش كه همراه ما است او را بغل مى كرد. سعید بعد از نمونه بردارى به كلى از پا افتاد. عكس ها و مدارك همه چیز را نشان مى دهد.
 بعد از شفا هم ا و را پیش دكترها بردید؟
بله! آنها تعجب كردند و گفتند: چه كار كردى كه این بچه خوب شد؟ گفتم: ما یك دكتر داریم كه پیش او بردم. گفتند: كجاست؟ گفتم: قم، مسجد جمكران. و بعد چند تا از سكه هاى امام زمان(ع) را به آنها دادم. به خدا دكتر تعجب كرد، دكتر آدرس جمكران را هم گرفت.
 كدام دكتر بود؟
دكتر بیمارستان هزار تختخوابى امام خمینى، آقاى دكتر رفعت و یك دكتر پاكستانى دیگر.
 دقیقاً چه مدت است كه این جا هستى؟
نزدیك یك برج است كه این جا هستم و باید حضرت امضا كند و اجازه بدهد تا از این جا بروم.
 در منطقه شما اكثراً اهل تسنن هستند؟
بله!
 خودتان چطور؟
ما خودمان هم سنى و حنفى هستیم. پیرو دین، قرآن و اسلام هستیم.
 حالا كه امام زمان(ع) بچه شما را شفا داد، شما شیعه نمى شوید؟
امام زمان (ع) مال ما هم هست و تنها براى شما نیست.
 
 در سفرى كه اخیراً به همراه آقاى حاج سید جواد گلپایگانى جهت افتتاح مسجد سراوان به زاهدان داشتم و جویاى حال این خانواده شدم به دو نكته آگاهى یافتم.
1 ـ دیدار این نوجوان با مرحوم آیة الله العظمى گلپایگانى و سفارش ایشان به او كه باید جزو شاگردان مكتب امام صادق(ع)و از سربازان امام عصر(ع) شود.
2 ـ مژده دادند كه افراد خانواده این نوجوان، همه شیعه اثنى عشرى شده اند و این قصه در نزد مردم آن جا مشهور است.

    نذر چهل شب چهار شنبه
  بیا بیمار خسته گشته از درد***كه درمانگاه برتر جمكران است
به دارو خانه مهدى گذر كن***دوایش لطف داور  جمكران است( [3] )
  اهل نوشهر مازندران هستم كه در حال حاضر ساكن تهران و كارمند اداره آموزش و پرورش مى باشم. سال 1374 فرزند 21 ساله ام از ناحیه پا احساس درد شدیدى كرد. دكترها مى گفتند كه چیز خطرناكى نیست، بلكه نوعى احساس عضلانى است.
خرداد همان سال، دردِ پا به همه اعضایش سرایت كرد و با سردرد شدیدى همراه شد كه در نهایت منجر به فلج شدن تمام بدنش گردید.
سرانجام بعد از آزمایش ها و معاینه هاى متعدد و سى .تى .اسكن كه در بیمارستان «امام حسین(ع)» انجام شد، گفتند كه داخل بدن فرزندم ضایعاتى مشاهده شده است كه باید بسترى شود.
مدتى در آن جا بسترى بود، ولى باتوجه به شدّت و سرعت بیمارى با مشورت پزشكان معالج، او را به بیمارستان «شهداى تجریش» و سپس به بیمارستان «مدرّس» منتقل كردیم. بعد از انجام آزمایش هاى تخصصى اعلام كردند كه او سرطان مغز و استخوان دارد و بیش تر از شش ماه زنده نخواهد ماند.
نمى دانم چرا و چطور، امّا به دلم افتاد كه جگر گوشه ام را به مسجد جمكران بیاورم و آوردم و براى شفاى او به آقا امام زمان(ع)متوسّل شدم. شانزده روز در مسجد بودیم. طى این مدّت خواب دیدم كه باید فرزندم را به بیمارستان برگردانم; حتى خودش هم خواب دیده بود كه امام زمان(ع)یك قرآن به او داده و فرموده بود: «آن را بخوان و ختم كن!»
او را به بیمارستان برگرداندم. دكتر موسوى، فوق تخصص جراحى عمومى با آزمایش هاى مجدد تشخیص داد كه غدّه اى در قسمت لگن وجود دارد كه باید عمل شود. همان موقع نذر كردم كه چهل هفته، شب هاى چهارشنبه به مسجد مقدّس جمكران بروم; به این امید كه فرزند جوانم بهبود یابد. عمل جراحى انجام شد، ولى با وجودى كه پزشكان مى گفتند عارضه با عمل جراحى برطرف شده است، امّا فرزندم همچنان فلج باقى مانده بود! بعد از چند روز، پزشك جراح اعلام كرد كه وضعیت غدّه به گونه اى است كه برایشان مثل یك معمّا شده است; غدّه به صورت توده اى فشرده درآمده بود كه این مسأله از نظر آنها غیر قابل تصوّر بود. او را به قصد توسّل به امام هشتم، على بن موسى الرضا(ع) به مشهد مقدّس بردم. مدّت یك ماه كه در جوار پاك آن حضرت بودیم، آمدن به مسجد مقدّس جمكران را در شب هاى چهارشنبه ترك نكردم و هر هفته از مشهد به قم مى آمدم. بعد از مدتى به تهران برگشتیم و طبق توصیه پزشك ها شیمى درمانى را شروع كردیم كه این كار هم نتیجه اى نداد، امّا با عنایتى كه در خواب به فرزندم شده بود، همچنان به معجزه اى از طرف حضرت ولى عصر(ع)امیدوار بودیم و شب هاى چهارشنبه به مسجد مقدّس جمكران مى آمدم كه با تمام شدن چهل هفته، نتیجه گرفتم و فرزندم شفا گرفت! در حالى كه پزشكان از ادامه حیات فرزندم مأیوس شده بودند، ولى به لطف خدا و عنایت حضرت ولى عصر(ع) فرزندم بعد از گذشت چند سال در صحت و سلامت زندگى مى كند.( [4] )
   دكتر محسن توانانیا، پزشك دارالشفاى حضرت مهدى(ع)، درباره شفاى ط .م اظهار مى دارد:
«بیمار مورد نظر در تاریخ 14/7/1375 در سن 21 سالگى به علّت درد شدید در ناحیه لگن و پا به بیمارستانى در تهران مراجعه كرده است. بیمار سر درد پیشرونده اى هم داشت; طورى كه به سختى راه مى رفت و مجبور به استفاده از عصا شده بود. در بررسى هاى انجام شده از طریق سى .تى .اسكن، توده هایى در داخل لگن مشخص شده بود كه با بررسى بیش تر ثابت شد كه دردهاى شدید بیمار ناشى از انتشار بدخیمى از استخوان ها در سایر قسمت هاى بدن بوده است.
بعد از انجام جراحى نتیجه به تومور بدخیم و درگیرى استخوان ها منتهى گردید كه معمولا در این موارد پیشرفت بیمارى چنان سریع است كه حتى با بهترین اقداماتِ درمانى، طول عمر بیمار كوتاه خواهد بود; در حالى كه در بررسى هاى به عمل آمده از بیمار مورد نظر كه دو سال بعد، به وسیله سى .تى .اسكن انجام شد، هیچ اثرى از بیمارى در هیچ نقطه اى از بدن او مشاهده نشده است.
 
 نظر كارشناسى خانم دكتر ادیبى در مصاحبه اى با امور فرهنگى مسجد مقدس جمكران:
واحد ارشاد: با توجه به تخصص حضرتعالى و بررسى هایى كه روى پرونده بیمار مذكور انجام داده اید، لطفاً بفرمایید كه مداواى این گونه بیمارى به صورت طبیعى چند درصد امكان دارد؟
دكتر ادیبى: این بیمارى وقتى به صورت گسترده و به اصطلاح ما «متاستان» شده باشد و درگیرى هاى گوناگون در نواحى مختلف ایجاد كرده باشد، انتظار مى رود كه حتّى با بهترین درمان ها طول عمر بیمار خیلى كوتاه باشد، ولى در مورد ایشان شفا تحقق یافته است.
واحد ارشاد: فرمودید كه درمان طبیعى این بیمار امرى غیر عادى بود، آیا مورد خاصى در پرونده ایشان ملاحظه ننمودید؟
دكتر ادیبى: همان طور كه خدمتتان عرض كردم، وقتى این پرونده را مطالعه مى كردم با توجه به این كه در تشخیص بیمارى هیچ تردیدى نبود و توسط پاتولوژیست بررسى شده بود، بنابراین فكر نمى كنم هیچ تردیدى در تشخیص این بیمارى وجود داشته باشد. لذا با توجه به این كه آزمایش ها نشان مى دهد مراكزى از قسمت هاى مختلف بدن بیمار باهم درگیر بوده اند، یقیناً مسأله درمانش یك پدیده طبیعى نبوده است.( [5] )


cd gole narges = book\Mazhabi\11\Keramat

نظرات() 

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :